دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
آه با دیده اختر چه تواند کردن؟دود با روزن مجمر چه تواند کردن؟
با گرانجانی تن دل چه تواند کردن؟دانه سوخته در گل چه تواند کردن؟
آه ما با دل جانان چه تواند کردن؟باد با تخت سلیمان چه تواند کردن؟
توبه از می به چه تدبیر توانم کردن؟من عاجز چه به تقدیر توانم کردن؟
گر چو شبنم دل خود آب توانی کردنبر سر بستر گل خواب توانی کردن
پیش غافل سخن از پند و نصیحت راندنهست بر صورت دیوار گلاب افشاندن
نرسد هیچ کمالی به سخن سنجیدنکه سخن را صله ای نیست به از فهمیدن
بی بصیرت چه گل از غیب تواند چیدن؟پای خوابیده چه در خواب تواند دیدن؟
سرد شد دست و دعا صبح به یک خندیدنروح را گرم کند خنده به دل دزدیدن
پرده عیب جهان است نظر پوشیدنگل بی خار شود خار ز دامن چیدن
من و دزدیده در آن چاک گریبان دیدنجلوه یوسفی از رخنه زندان دیدن
نیست ممکن ز سخن سیر توان گردیدنیا ازین زمزمه دلگیر توان گردیدن
کار دریاست ز هر موج خطر خندیدنرو نکردن ترش از تلخ، شکر خندیدن
چند چون مردم کوتاه نظر خندیدن؟در شبستان فنا همچو شرر خندیدن
خون پامال بود شبنم گلزار وطندهن گرگ بود رخنه دیوار وطن
خاک ره باش و تماشای تن آسانی کنخاطر مور به دست آر و سلیمانی کن
روی از خلق نگردانده به حق روی مکنیک جهت تا نشوی روی به آن سوی مکن
عاشق سلسله زلف گرهگیرم منروزگاری است که دیوانه زنجیرم من
لب به نیسان نگشاید صدف دیده منلنگر بحر بود گوهر سنجیده من
می کند آن که علاج دل بیچاره منکاش می داشت خبر از دل آواره من
غنچه از باده نگردد گل خمیازه منچشم مخمور بود رشته شیرازه من
دلنشین است ز بس گوشه غمخانه منمی رود رو به قفا سیل ز ویرانه من
گو مکن سایه کسی بر سر دیوانه منپرده چشم غزال است سیه خانه من
غم دنیا نبود در دل دیوانه مندیو را راه نباشد به پریخانه من