دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
به آه گرم ز خود پاک می توان رفتنازین کمند به افلاک می توان رفتن
سخن ز مهر و وفا با تو بی وفا گفتنبود به گوش گران حرف بی صدا گفتن
به درد و داغ توان گشت کامیاب سخنبه قدر گریه و آه است آب و تاب سخن
گشوده است در فیض رخنه دیواربه باغبان چه ضرورست دردسر دادن؟
خوش است مشق قناعت ز بوریا کردنبه خواب، مخمل بی درد را رها کردن
ز دور تا بتوان سیر گلستان کردنبه شاخ گل ز ادب نیست آشیان کردن
گرفتم این که نظر باز می توان کردنبه بال چشم چه پرواز می توان کردن؟
ز عشق صبر تمنا نمی توان کردنقرار در دل دریا نمی توان کردن
خجل ز کوشش تدبیر بایدم بودناسیر پنجه تقدیر بایدم بودن
مرا که دست به خواب است وقت گل چیدنچه دل گشایدم از گرد باغ گردیدن؟
زکات صحت جسم است خسته پرسیدننگاهبانی عمرست پیش پا دیدن
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدنبه روی سبزه و گل همچو آب غلطیدن
ز سینه غم به می ناب می توان چیدنگل نشاط ازین آب می توان چیدن
مباش درصدد بی شمار خندیدنکه صبح باخت نفس از دوبار خندیدن
مکن تعجب اگر شد چراغ ما روشنچراغ زنده دلان را کند خدا روشن
چنان که سرمه سواد نظر کند روشنمرا نظاره خط چشم تر کند روشن
ز نور شمع چه مقدار جا شود روشن؟خوش آن چراغ کز او هر سرا شود روشن
مرا ز لاله چراغ نظر شود روشنز قرب سوخته جانان شرر شود روشن
رواق چرخ شد از شمع کلک من روشنکه دیده است ز یک شمع نه لگن روشن؟
نظر به زلف و خط آن بهشت سیما کنشکسته قلم صنع را تماشا کن
به آب و گل چه فرو رفته ای نظر وا کنازین خرابه چو سیلاب رو به دریا کن
شکوه عشق جهانگیر را تماشا کندلی ز سنگ کن این شیر را تماشا کن
حضور می طلبی سینه را مصفا کنگهر پرست تو گنجینه را مصفا کن
بپوش چشم ز وضع جهان و عشرت کنببند در به رخ کاینات و وحدت کن