دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
دمید صبح، سر از خواب بیخودی برکنز اشک گرم می آتشین به ساغر کن
ترا که گفت وطن زیر چراغ اخضر کن؟درین محیط پر از خون چو نوح لنگر کن
کرم به ابر سبکدست همچو عمان کنتمام روی زمین را رهین احسان کن
قدم ز خویش برون نه فلک سواری کنبکش به جیب سر خود کلاهداری کن
به رنگ سرو درین باغ زندگانی کنبریز بار ز خود، ترک شادمانی کن
به هر چه رنگ کنی می شود سفید آخربه جز سیاهی دل موی را خضاب مکن
ز باده توبه در ایام نوبهار مکنبه اختیار، پشیمانی اختیار مکن
هوای جام صبوح و می شبانه مکندل چو کعبه خود را شرابخانه مکن
صبا برون نرود از غبار خاطر منفزون ز برگ درخت است بار خاطر من
زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن منشود سپهر زمین گیر از آرمیدن من
به تن علاقه ندارد روان ساده منبرنده است چو تیغ آب ایستاده من
اگر به سوخته جانی رسد شراره منامید هست که روشن شود ستاره من
ز جوش نشأه به تنگ آمده است شیشه منز زور باده به سنگ آمده است شیشه من
هلاک جلوه برق است آشیانه منبغل چو موج گشاید به سیل خانه من
شده است در همه عالم سمر غریبی مندویده است به هر رهگذر غریبی من
رحیم شد دل دشمن ز ناتوانی منحصار آهن من گشت شیشه جانی من
کسی که می نهد از حد خود قدم بیرونکبوتری است که می آید از حرم بیرون
ز تن شکفته رود جان صادقان بیرونکه تیر راست جهد صاف از کمان بیرون
لب ترا خط سبز آمد از کمین بیرونچه زهر بود که آمد ازین نگین بیرون
غم حریص ز دینار می شود افزونز گنج پیچ و خم مار می شود افزون
ز نقش چپ رود آب سیه به جوی نگینز نقش راست نگردد سیاه روی نگین
ز بی قراری من می کند سفر بالینز دست خویش کنم چو سبو مگر بالین
در آتش است نعل می ناب دیگرانرنگین مساز خانه ز اسباب دیگران
خون دل است باده گلفام عاشقانچون لاله داغدار بود کام عاشقان