دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
هر تیره دل کجا شنود بوی پیرهن؟دلهای باصفا شنود بوی پیرهن
افشان خال بر رخ آن دلربا ببیندر روز اگر ستاره ندیدی بیا ببین
در انتهای کار خود از ابتدا ببینزان پیشتر که خاک شوی زیر پا ببین
آن چشم مست و غمزه هشیار را ببیندر عین خواب، دولت بیدار را ببین
ما از صفای سینه بی کینه بر زمینمالیده ایم چهره آیینه بر زمین
بی درد مشکل است سخن گفتن این چنینرنگین شود سخن ز جگر سفتن این چنین
با درد بود صاف دل ساغر مستاننخوت نفروشد به خزف گوهر مستان
صاف است به گردون دل بی کینه مستانزنگار نگیرد به خود آیینه مستان
تا از خودی خود نبریدند عزیزانچون نی به مقامی نرسیدند عزیزان
حیرت زدگان را نشود خواب پریشاندر ساغر گوهر نشود آب پریشان
سیلاب حواس است نظرهای پریشانتخم نگرانی است خبرهای پریشان
از ریگ توان روغن بادام گرفتننتوان ز خسیسان جهان کام گرفتن
گر محو ز خاطر شود اندیشه مردنممکن بود از دل غم صدساله ستردن
بی آب نگردد گهر حسن ز دیدنباریک نگردد لب ساغر ز مکیدن
خونابه درد از دل غم پیشه طلب کنآن باده گلرنگ ازین شیشه طلب کن
اندیشه زاد از سر بی مغز بدر کنچون ماه تمام از دل خود زادسفر کن
در عشق اگر صادقی از قرب حذر کنچون آینه از دور قناعت به نظر کن
دزدیده در آن ابروی پیوسته نظر کنزنهار ازین دزد کمربسته حذر کن
از زلف پر از پیچ و خم یار حذر کنهر چند فسونسازی ازین مار حذر کن
جانا که ترا گفت که ترک می و نی کن؟بردار لب از ساغر و خون در دل می کن
ای دل به خرابات حقیقت گذری کنخود را به دو پیمانه جهان دگری کن
لب تشنگی حرص ندارد جگر منخشک از قدح شیر برآید شکر من
هر چند به ظاهر چون روان در بدنم منچون معنی بیگانه غریب وطنم من
از داغ بود چهره افروخته منگردد ز شرر زنده دل سوخته من