دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
یک چند خواب راحت بر خود حرام گرداندر ملک بی نشانی خود را به نام گردان
اشکی که از ندامت ریزند باده خوارانشیرازه نشاط است چون رشته های باران
دارد متاع یوسف در هر گذر صفاهانامروز خوش قماشی ختم است بر صفاهان
چون غنچه هر که ننشست در خار تا به گردناز می نشد چو مینا سرشار تا به گردن
ای قامت بلندت معراج آفریدنیک شیوه خرامت در پیش پا ندیدن
ای خطت رهنمای سوختگانلب لعلت دوای سوختگان
گوشه آن نقاب را بشکنورق انتخاب را بشکن
مکن منع تماشایی ز دیدنکه این گل کم نمی گردد به دیدن
رهن می ناب شد، جبه و دستار منرفت به باد فنا، خرمن پندار من
پاک کن از لوح جهان زنگ منتا برهد عشق تو از ننگ من
شد گلستان خارخار من به منگو نپردازد بهار من به من
روز چگونه شب شود، زلف گشا که همچنینصبح سفید چون شود، خنده نما که همچنین
لاله رنگ از خون دل شد نرگس سیراب اومی شود نرگس به هر رنگی که باشد آب او
من که در فردوس افتادم به نقد از یاد اوبی نیازم از تمنای بهشت آباد او
دیده روشن می شود از خط عنبر یار اومی برد زنگ از دل آیینه ها زنگار او
بوسه ریزد گاه حرف از لعل شکربار اوجنگ باشد گوش و لب را بر سر گفتار او
عشق سلطان و زمین میدان، فلک چوگان در اوسرفرازان جهان چون گوی سرگردان در او
آتشین رویی که شد آیینه دل آب ازومرکز پرگار حیرت می شود سیماب ازو
عشق صیادی است گردون حلقه فتراک اوهر دو عالم در رکاب توسن چالاک او
هر که را دل آب شد از روی آتشناک اوشبنم گلزار جنت گشت چشم پاک او
می دود هر کس ز خود بیرون به استقبال اوسایه چون نقش قدم می ماند از دنبال او
دلنشین افتاده است از بس که خط و خال اوریشه در آیینه چون جوهر کند تمثال او
زهر آب زندگانی می شود در جام اونیست فرقی در میان بوسه و دشنام او
خضر اگر در خواب بیند خنجر مژگان اومی شود زخم نمایان عمر جاویدان او