دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
ای که از شغل عمارت غافل از دل گشتهایاز سگ خاموش گیر خاک غافل گشتهای
کیستم من؟ مشت خار در محیط افتادهایدل به دریا کرده ای، کشتی به طوفان دادهای
بوسهای قیمت از آن لبها به صد جان کردهایبرخوری از نعمت خوبی، که ارزان کردهای
با لباس عنبرین امروز جولان کردهایسرو را در جامه قمری خرامان کردهای
می فشانم آستین بر افسر گوهرنگارتا سرم را زیر پای خوش خرام آورده ای
از نمکدان تو محشر گرد بیرون رانده ایبرق پیش خوی تندت پای در گل مانده ای
در تمام عمر اگر یک روز عاشق بوده ایاز حساب زندگی روز شمار آسوده ای
ای در آتش از هوایت نعل هر سیارهایاز بیابان تمنای تو خضر آوارهای
می کشد دل را ز دستم دلربای تازه ایدر کشاکش داردم زورآزمای تازه ای
نیست در مغز زمین چون گردبادم ریشه ایجز سفر در دل نمی گردد مرا اندیشه ای
ای جهانی محو رویت، محو سیمای که ای؟ای تماشاگاه عالم، در تماشای که ای؟
ای ز روی آتشینت هر دل آتشخانهایاز لب میگون تو هر سینهای میخانهای
ای زمین از سبحه ذکر تو کمتر دانهایاز خرابات تو مهر گرمرو پیمانهای
هر که دارد با پریزادان معنی خلوتیهمچو مارش می گزد هر حلقه جمعیتی
از شراب لعل تا رخسار را افروختیهر که را بود آرزوی خام در دل سوختی
یک نفس فارغ ز وسواس تمنا نیستیاز پریشان خاطری یک لحظه یک جا نیستی
دوش با ما سرگران بودی چه در سر داشتی؟باده می خوردی و خون ما به ساغر داشتی
سرو من گر بر سر خاک شهیدان آمدیدعوی خون هم درین عالم به پایان آمدی
زاهد از خشکی سبکروحانه بیرون آمدیصورت دیوار اگر از خانه بیرون آمدی
هر کجاگیری گلی در آب معمار خودیکار هر کس را دهی انجام در کار خودی
هر دو عالم یک قدم باشد به پای بیخودیای هزاران خضر فرخ پی فدای بیخودی
پیش اغیار از بهار تازه رو گلشن تریاز دل خود در شکست کار من آهن تری
بی تأمل زینهار از نقطه دل نگذریزین سواد اعظم اسرار غافل نگذری
گر به چشم پاک در صنع الهی بنگریکعبه مقصود را در هر سیاهی بنگری