دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
می کند تن هم دل بی تاب را گردآوریمشت خاکی گر کند سیلاب را گردآوری
دل چسان غم های جانان را کند گردآوری؟چون حبابی بحر عمان را کند گردآوری؟
فرصتی کو تا دل از دنیا کنم گردآوری؟چند روزی توشه عقبی کنم گردآوری
چون گل رعنا در ایام بهاران سعی کنکز دل پرخون و از رنگ خزانی برخوری
از فنای پیکر خاکی چرا خون می خوری؟از شکست خم چرا غم ای فلاطون می خوری؟
یاد دارد تخت شاهان قلزم خضرا بسیسرنگون گردیده زین کشتی درین دریا بسی
زیر پای چرخ کجرفتار چون خوابد کسی؟در ره این سیل بی زنهار چون خوابد کسی؟
دل چه افتاده است در این خاکدان بندد کسی؟در تنور سرد از بهر چه نان بندد کسی؟
تکیه چند از ضعف بر دوش عصا دارد کسی؟این بنای سست را تا کی بپا دارد کسی؟
شوق اگر شهپر شود پروا نمی دارد کسیهمچو موج اندیشه از دریا نمی دارد کسی
چند ازان آرام بخش جان جدا باشد کسی؟چشم بر در، گوش بر آواز پا باشد کسی
چند در ایام گل عزلت گزین باشد کسی؟در بهار این چنین زیر زمین باشد کسی
بر زبان و دل چو کج باشد نبخشاید کسیاز دم عقرب گره جز سنگ نگشاید کسی
بیش ازین آتش مزن در عالم ای جان کسیرحم کن بر تشنگان ای آب حیوان کسی
گرچه در سیر بهشتم از گل روی کسیدوزخی در هر بن مو دارم از خوی کسی
مستی و خمیازه بر خون دل ما می کشیصد خم می داری و حسرت به مینا می کشی
سنگ را در جذبه از دست فلاخن می کشیجامه خاکستری از دوش گلخن می کشی
دانه ما در ضمیر خاک بودی کاشکییا چو سر زد در زمان دهقان درودی کاشکی
خاک ما در گوشه میخانه بودی کاشکیحشر ما با شیشه و پیمانه بودی کاشکی
تابش برق و حیات مختصر باشد یکیجلوه آغاز و انجام شرر باشد یکی
بندگی کردن پسندیده است با آزادگیسرو را خط امان شد از خزان استادگی
نیست نقشی دلپذیر عشق غیر از سادگیپیش صاحب فن نباشد فن به از افتادگی
شهره می سازد سخن را در جهان استادگیمی کند این آب روشن را روان استادگی
سرفرازی را نباشد جنگ با افتادگیدولت خورشید را دارد بپا افتادگی