دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
بی نیازست از دلیل و رهنما افتادگیمی رود منزل به منزل جاده با افتادگی
نیست اکسیری به عالم بهتر از افتادگیقطره ناچیز گردد گوهر از افتادگی
نیست جز داغ عزیزان حاصل پایندگیخضر، حیرانم چه لذت می برد از زندگی
جلوه برقی است نور آفتاب زندگیگردش چشمی است دوران حباب زندگی
من گرفتم برنیارد موج شمشیر از نیاماز هوای خود خطر دارد حباب زندگی
چشم خونبارست ابر نوبهار زندگیآه افسوس است سرو جویبار زندگی
گریه تلخ است صهبای ایاغ زندگیآه باشد سرو پا برجای باغ زندگی
بر سر آب است بنیاد جهان زندگیتا بشویی دست زود از خاکدان زندگی
کی کند غافل دل آگاه را خوابیدگی؟از رسیدن نیست مانع راه را خوابیدگی
چاره از من می کند پرهیز از بیچارگیغم به گرد من نمی گردد ز بی غمخوارگی
خط حجاب آن رخ گلرنگ شد یکبارگیدستگاه بوسه ما تنگ شد یکبارگی
عقل و هوش و دین نگردد جمع با دیوانگیخانه پردازست چون سیل فنا دیوانگی
سر فرو نارد به گردون اختر دیوانگیگرد خاکستر نگیرد اخگر دیوانگی
گرچه خالی کردم از خون صد ایاغ از تشنگیدل همان در سینه سوزد چون چراغ از تشنگی
شب که مغزم را به جوش آورد شور بلبلیبود دامان دگر بر آتش من هر گلی
قطره ای از قلزم توحید باشد هر دلیدست رد بر هیچ مخلوقی منه گر واصلی
ابر مظلم تیره گرداند جهان را در دمییک ترشرو تلخ سازد عیش را بر عالمی
تا نسوزد، عود در مجمر ندارد آدمیتا نگرید، آب در گوهر ندارد آدمی
گر به کار خویشتن چون شمع بینا بودمیزیر تیغ محفل آرا پای بر جا بودمی
کاش من از روز اول بوالهوس گردیدمیتا ز گلزار تو گستاخانه گلها چیدمی
گر سر دنیا نداری تاجدار عالمیگر به دل بیرونی از عالم سوار عالمی
جامه زرین نگردد جمع با سیمین تنییوسف از چه برنمی آید ز بی پیراهنی
برد شبنم را برون از باغ، چشم روشنیبا دل روشن تو محو آب و رنگ گلشنی
ای ز رویت برق عالمسوز در هر خرمنیوز نسیم جلوه ات هر آتشی را دامنی