دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
گریه ها در چشم تر دارم تماشاکردنیدر صدف چندین گهر دارم تماشاکردنی
حیرتی از چشم مست یار دارم دیدنیخوابها در دیده بیدار دارم دیدنی
بی تامّل صرفِ نقدِ وقت ، در دنیا کنیچون به کار حق رسی امروز را فردا کنی
چند اسباب اقامت جمع در عالم کنی؟ریشه تا کی در زمین عاریت محکم کنی؟
تا به کی دل را سیاه از نعمت الوان کنی؟چند در زنگار این آیینه را پنهان کنی؟
ای که فکر چاره بیماری دل میکنینسبت خود را به چشم یار باطل میکنی
در عمارت زندگانی چند باطل میکنی؟رفتهای از کار تا سامان منزل میکنی
من به حال مرگ و تو درمان دشمن می کنیاین ستم ها چیست ای بی درد بر من می کنی؟
پشت پا زن بر دو عالم تا فلک پیما شویاز سر دنیا و دین برخیز تا رعنا شوی
صبر کن بر آب تلخ و شور تا گوهر شویسرمپیچ از ترک سر تا صاحب افسر شوی
ترک عجب و کبر کن تا قبله عالم شویسیرت ابلیس را بگذار تا آدم شوی
سرمپیچ از داغ تا سرحلقه مردان شویدر سیاهی غوطه زن تا چشمه حیوان شوی
سر به جیب فکر بر تا از فلک بیرون شویبر کمی زن تا چو ماه عید روزافزون شوی
شکوه ای دارم به شرط آن که پنهان بشنویپیش ازان کز من خبر در کافرستان بشنوی
خندهی بیجا مزن تا طعن بیجا نشنویپا منه بیرون ز راه شرم تا پا نشنوی
خار دیوارست چون از اشک شد مژگان تهیابر بی باران بود دستی که شد ز احسان تهی
جام هیهات است از صهبا کند پهلو تهیاین حبابی نیست کز دریا کند پهلو تهی
از بلند و پست نبود چاره تا گرد رهیگرد هستی برفشان از خود اگر مرد رهی
چمن را داغ دارد رویت از گلهای پی در پیز ریحان های جان پرور، ز سنبلهای پی در پی
نباشد دولت بیدار را چون انقلاب از پی؟که دارد شبنم این باغ چشم آفتاب از پی
مرا از عشق داغی بر دل افگار بایستیچراغی بر سر بالین این بیمار بایستی
مرا باغ و بهاری از می گلفام بایستیبه دستی گردن مینا، به دستی جام بایستی
مکن طول امل را پیروی تا پیشوا گردیعنان خود به هر موجی مده تا ناخدا گردی
تو آن هوش از کجا داری که از خود بی خبر گردی؟همان بهتر که خرج این جهان مختصر گردی