دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
به ظاهر نیست عشق را اگر بر دست و پا بندیبه هر مو دارد از پاس وفاداری جدا بندی
چراغ گل اگر در زیر بال بلبلان بودیکجا اوراق گل در دست تاراج خزان بودی؟
نمی آییم چون یوسف به چشم هر خریداریبحمدالله متاع ما ندارد روی بازاری
ز مطلب در حجابی تا نظر بر مدعا دارینگردی آشنای خویش تا یک آشنا داری
نمی آید ز دل با جلوه مستانه خودداریکند با ترکتاز سیل چون ویرانه خودداری؟
به ظاهر گر دریغ از نامرادان روی خود داریروانشان تازه از مد رسای بوی خودداری
اگر چون نرگس نادیده بر کف جام زر داریهمان بر خرده گل از تهی چشمی نظر داری
گر اندک نیکیی از دستت آید در نظر داریبت خود می کنی سنگی اگر از راه برداری
مکن تقصیر در افسوس تا جان در بدن داریکه بهر لب گزیدن سی محرک در دهن داری
مکن با تلخکامان رو ترش تا شکری داریکه همچون مور خط در چاشنی غارتگری داری
زمین از دامن تر عالم آب است پنداریز غفلت آسمان ها پرده خواب است پنداری
ز شیرینی عتاب او شکرخندست پنداریزبان در کام او بادام در قندست پنداری
ز زهرچشم او رگ در تنم مارست پنداریسر هر موی بر تن نیش خونخوارست پنداری
فروغ زندگانی برق شمشیرست پندارینفس عمر سبکرو را پر تیرست پنداری
ز وحشت چرخ بر من حلقه دام است پنداریزمین از تنگ میدانی لب بام است پنداری
خرد در سر مرا در خم فلاطون است پنداریهوس در دل مرا در خاک قارون است پنداری
ز زلف پرشکن بتخانه چین است پنداریز خال مشکبو آهوی مشکین است پنداری
مجو چون غافلان از عالم اسباب بیداریکه پیدا کم شود در پرده های خواب بیداری
ندارد سرو این گلزار تاب شیون ای قمریبنه از سرمه طوق خامشی بر گردن ای قمری
ز دل بیرون نرفت از قرب جانان داغ مهجورینمی سازد خنک بیمار را دل شمع کافوری
گره در سینه هر کس که باشد گوهر رازیبود هر تاری از پیراهن او خار ناسازی
از موج گریه ما بر فلک اختر کند بازیز شور قلزم ما در صدف گوهر کند بازی
مرا چون دیگران گرزان که اسبابی نشد روزیبه این شادم که دل را پرده خوابی نشد روزی
چه در طول امل از حرص بی باکانه آویزی؟به این زلف پریشان هر نفس چون شانه آویزی