دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
ز عاشق حرف درد و داغ پرس، از دل چه میپرسیحدیث راه بسیار است از منزل چه میپرسی؟
فلک یک حلقه چشم است اگر صاحب نظر باشیتویی آن چشم را مردم اگر روشن گهر باشی
چون طفلان کس به هر افسانه تا کی واکند گوشی؟کند پرپنبه غفلت اگر پیدا کند گوشی
ازان پیچیده ام همچو صدا در ظرف خاموشیکه نتواند نهاد انگشت کس بر حرف خاموشی
نگه چون شمع درگیرد ز روی روشن ساقیید بیضا شود دست از بیاض گردن ساقی
حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقیمرا مگذار زیر این کهن دیوار ای ساقی
به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقیمرا از دست غم بستان به یک پیمانه ای ساقی
ز جویای سخن گر این چنین گردد جهان خالیز مرغان سخنگو هم شود هندوستان خالی
مکن با ارتکاب جرم اظهار پشیمانیچه لازم با دروغ آمیختن آلوده دامانی؟
کرامت کن مرا ای ابر رحمت چشم گریانیکه از هر خنده بر دل می رسد زخم نمایانی
اگر چه دارد از الفاظ چندین ترجمان معنیبه معنی همچنان گنگ است با چندین زبان معنی
خودآرا را برابر می کند با خاک خودبینیحنای شهپر پرواز طاوس است رنگینی
به این پستی فراز چرخ جای خویش می خواهیسر افلاک را در زیر پای خویش می خواهی
جنونم پهن شد صبر از من شیدا چه می خواهی؟عنانداری ز من در دامن صحرا چه می خواهی؟
درون دل بود یار از جهان گل چه میخواهی؟گهر در سینه بحرست از ساحل چه میخواهی؟
به ظاهر گر به چشمم ای سمن سیما نمی آییبه خواب من چرا در پرده شبها نمی آیی؟
چرا هرگز به سر وقت من بیدل نمی آیی؟چنین کز دیده غافل می روی غافل نمی آیی
چرا از سینه ای آه سحر بیرون نمی آیی؟سبک چون تیغ ازین زیر سپر بیرون نمی آیی؟
نمی باید ترا مشاطه ای بهر خودآراییبه صحرا می روی، از خانه آیینه می آیی
ز خوبان قامت جانان علم باشد به یکتاییالف را هیچ حرفی برنمی آرد ز رعنایی
شنیدم بلبل خود را ستایش کرده ای جاییمیان عندلیبان دگر افتاده غوغایی
مرا افکنده رخسار عرقناکش به دریاییکه دارد هر حبابش در گره طوفان خودرایی
که غیر از سنگ طفلان می کند دیوانه آرایی؟که غیر از گنج گوهر می کند ویرانه آرایی؟
به توحید خدا همچون الف گویاست تنهاییدویی در پله شرک است و بی همتاست تنهایی