دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
ندارم یاد خود را فارغ از عشق بلاجوییچو داغ لاله دایم در نظر دارم پریرویی
چهره را صیقلی از آتشِ می ساختهایخبر از خویش نداری که چه پرداختهای
تا ز رخسار چو مه پرده برانداختهایسوز خورشید به جان قمر انداختهای
تا رخ از باده گلرنگ برافروختهایجگر لالهعذاران چمن سوختهای
روی دل با همه کس در همه جا داشته ایدر ته پرده نیرنگ چها داشته ای
دست اگر در کمر راهبر دل زده ایبی تردد به میان دامن منزل زده ای
طعمه مور شوی گرچه سلیمان شدهایزال می گردی اگر رستم دستان شدهای
شوخ و میخواره و شبگرد و غزلخوان شده ایچشم بد دور که سرفتنه دوران شده ای؟
در کدامین چمن ای سرو به بار آمدهای؟که ربایندهتر از خواب بهار آمدهای
دلربایانه دگر بر سر ناز آمدهایاز دل من چه به جا مانده که باز آمدهای
ای که از بیبصران راه خدا میطلبیچشم بگشای که از کور عصا میطلبی
نی خود را بشکن گر شکری می طلبیبرگ از خود بفشان گر ثمری می طلبی
می گزد راحتم ای خار مغیلان مددیپایم از دست شد ای خضر بیابان مددی
چه ثمر میدهد آن دل که نه آبش کردی؟به کجا میرسد آن پا که به خوابش کردی؟
نیست چون صبح ترا جز نفس معدودیچه کنی چون دل شب تیره اش از هر دودی؟
عیب صاحب هنران چند به بازار آری؟چند ازان گلبن پر گل کف پر خار آری؟
اگر از موج خطر چشم به ساحل داریدر دل بحر همان آینه در گل داری
پرده بردار ز رخسار که دیدن داریسربرآور ز گریبان که دمیدن داری
رخصت بوسه اگر از لب جامی داریتلخ منشین که عجب عیش مدامی داری
هر کس از اهل نظر را به بیانی داریچشم بد دور که خوش تیغ زبانی داری
کوش تا دل به تماشای جهان نگذاریداغ افسوس بر آیینه جان نگذاری
بیخبر شو ز جهان گر خبری می گیریچون گل از پوست برآ گر ثمری می گیری
تا کی از خواب گران پرده دولت سازی؟چشمه خضر نهان در دل ظلمت سازی
چه بر این آتش هستی چو دخان می لرزی؟چون شرر بر سر این خرده جان می لرزی؟