دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
به کوی عشق مبر زاهد ریایی رامکن به شهر بدآموز، روستایی را
اگر به لاله شوی هم پیاله در صحراشود دو آتشه رخسار لاله در صحرا
ازان دو سلسله عنبرین گره بگشاز کار شهپر روح الامین گره بگشا
چو دیگران نه به ظاهر بود عبادت ماحضور قلب نمازست در شریعت ما
رسیده است به آفاق صیت دولت ماتپیدن دل بی تاب ماست نوبت ما
به هر ترنمی از جای می رود دل ماسبک رکاب چو بوی گل است محمل ما
شدیم پیر و نشد تر دو چشم بی نم ماپلی است آن طرف آب، قامت خم ما
چراغ راه ندارد به بزم روشن ماز ماهتاب گل افتد به چشم روزن ما
ز خون شکفته شود چون شراب شیشه ماشکسته دل نشود ز انقلاب شیشه ما
ز عمر باج ستاند می دو ساله مابه آفتاب شبیخون زند پیاله ما
حدیث خام مجویید در رساله مابه مهر داغ رسیده است برگ لاله ما
ز نوبهار شود چون شکفته لاله ما؟که خون مرده کند باده را پیاله ما
ز هم نمی گسلد عیش جاودانه ماخمار صبح ندارد می شبانه ما
رسیده است به معراج اوج پستی ماهزار پایه کم از نیستی است هستی ما
شکست رنگ می از ترک میگساری مانمک به چشم قدح ریخت هوشیاری ما
رسید صبر به فریاد بینوایی ماکلید روزی ما شد شکسته پایی ما
هزار حیف که گل کرد بینوایی مابه چشم آبله آمد برهنه پایی ما
مرا ز نشأه می ساخت کامیاب هواکه هست داروی بیهوشی شراب هوا
زهی به غمزه جانسوز برق مذهبهابه خنده شکرین نوبهار مشربها
چنان که از نمک افزون شود جراحتهایکی هزار ز پرسش شود مصیبتها
به دور کاکل و زلف تو سنبلستانهاشده است خواب پریشان به چشم بستانها
شکوفه شور فکنده است در گلستانهاشده است خوان زمین گم درین نمکدانها
اگر چه خوش نبود سیر بوستان تنهاگرفته ایم اجازت ز باغبان تنها
غم حساب ندارم ز میْپرستیهاکه نیست قابل تعبیر، خواب مستیها