دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
به خرج رفت حیاتم ز هرزهکوشیهابه خاک ریخت شرابم ز خامجوشیها
زهی نقاب جمالت برهنهروییهاخموشی تو زبانبند کامجوییها
آن را که نیست وسعت مشرب درین سرادر زندگی به تنگی قبرست مبتلا
آسان چسان شود ز وطن دیده ور جدا؟کز سنگ خاره گشت به سختی شرر جدا
بلبل نمی شود به قفس از چمن جدافانوس، شمع را نکند ز انجمن جدا
چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جداخون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا
می می کند خیال تنک ظرف آب راویرانه سیل می شمرد ماهتاب را
روی تو غنچه ساخت گل آفتاب رادر هم شکست کوکبه ماهتاب را
هر کس نکرده در گرو می کتاب رانگرفته است از گل کاغذ گلاب را
می سوزد آرزو دل پراضطراب رابر سیخ می کشد رگ خامی کباب را
در ششدرست مهره اسیر جهات رادرهم نورد سلسله ممکنات را
دلکوب نیست حادثه دنیاپرست راماهی ز حرص طعمه فرو خورد شست را
از دل بپرس نیک و بد هر سرشت راآیینه است سنگ محک، خوب و زشت را
فصل بهار کرد مصور بهشت راپر حور ساخت عالم خاکی سرشت را
می فارغ از جهان مکرر کند ترادر هر پیاله عالم دیگر کند ترا
سرگشته چند فکر پریشان کند ترا؟در خانه گردبد بیابان کند ترا
بی آب ساخت خط، لب جان پرور تراکرد این غبار مهره گل گوهر ترا
هم ناله رباب نباشد کسی چرا؟هم گریه کباب نباشد کسی چرا؟
در جوش گل شراب ننوشد کسی چرا؟با رحمت خدای نجوشد کسی چرا؟
ترجیح می دهد به پدر اوستاد راهر کس شناخته است بیاض و سواد را
قید عیال، پست کند رای مرد راگهواره تخته بند کند پای مرد را
بادام تلخ نیست سزاوار قند رادر کار غیر چند کنی نوشخند را؟
خط تلخ ساخت آن دهن همچو قند رااین مور برد چاشنی نوشخند را
عشق است غمگسار دل دردمند راآتش گره ز کار گشاید سپند را