دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
قرار گیر به دارالقرار درویشیکه انقلاب ندارد دیار درویشی
حضور فرش بود در جهان درویشیسر نیاز من و آستان درویشی
قدم برون مگذار از سرای درویشیکه مار گنج بود بوریای درویشی
ازان همیشه بود تازه روی درویشیکه متصل به محیط است جوی درویشی
ز عشق شد همه غم های بی شمار یکییکی هزار شد چون شود هزار یکی
گذشت عمر و تو مست شراب گلرنگیدمید صبح و تو چون سبزه در ته سنگی
ز ماه رنگ نبازد کتان بیرنگیشکستگی نبود در جهان بیرنگی
نیی که جیب و کنار از شکر کند خالیبه ناله صد دل خونین جگر کند خالی
زبان شکوه اگر همچو خار داشتمیهمیشه خرمن گل در کنار داشتمی
تو قدر درد و غم جاودان چه می دانی؟حضور عافیت رایگان چه می دانی؟
مکش چو تنگدلان آه از پریشانیکه دل ز حق شود آگاه از پریشانی
ز من مدار توقع سخن از انجمنیکه نیست باعث گفتار چشم خوش سخنی
چه خون که در جگر ماه و آفتاب کنیرخ لطیف چو گلرنگ از شراب کنی
به محفلی که رخ از باده لاله زار کنیچه خون که در دل بی رحم روزگار کنی
بر این مباش که خون در دل نیاز کنیبه قدر مرتبه حسن خویش ناز کنی
چرا به سلسله زلف او نظر نکنی؟چرا به عالم بی منتها سفر نکنی؟
برون نیامده از خویشتن سفر نکنیز خویش تا نبری راه عشق سرنکنی
صفای وقت درین خاکدان چه می خواهی؟گهر ز دامن ریگ روان چه می خواهی؟
دل عزیز به این تیره خاکدان چه دهی؟به مفت یوسف خود را به کاروان چه دهی؟
همین نه در نظر ای سیمبر نمی آییز سرکشی تو به اندیشه درنمی آیی
فکنده شور محبت مرا به صحراییکه موج می زند از هر کنار دریایی
گرفته است مرا در میان تماشاییکه در خیال نیاورده هیچ بینایی
ز حسن شوخ تو نظاره تماشاییسفینه ای است که گردیده است دریایی
نماند دشت جنون را رمیده آهوییکه پیش وحشت من ته نکرد زانویی