دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
بی حجابانه به آغوش کجا می آیی؟که به صد ناز در اندیشه ما می آیی؟
رخ برافروخته دیگر به نظر میآییاز شکار دلگرم که دگر میآیی؟
عیش فرش است در آن محفل روح افزاییکه فتد شیشه می جایی و ساقی جایی
باش در ذکر خدا دایم اگر جویاییکاین براقی است که تا عرش ناستد جایی
بهار گشت ز خود عارفانه بیرون آیاگر ز خود نتوانی ز خانه بیرون آی
مباش معجب و خودبین که در بلا افتیمبین در آینه بسیار کز صفا افتی
تو تا ز هستی خود بی خبر نمی افتیز خویش مرحله ای پیشتر نمی افتی
ز خط سیه رخ چون لاله زار خود کردیستم به روز من و روزگار خود کردی
اگر مقید کسب هوا نمی گردیحباب وار ز دریا جدا نمی گردی
دل مرا به نگاهی ز من برآوردیسخن نکرده مرا از سخن برآوردی
هزار عقد محبت به این و آن بندیهمین به کشتن من تیغ بر میان بندی
اگر سرای جهان در خور سزا بودیز خوان رزق شکر روزی هما بودی
اگر نسیم سحرگاه مهربان بودیز بوی گل قفسم رشک گلستان بودی
غم دو دیده پر خون ما کجا داری؟به سرمه چشمی و چشمی به توتیا داری
ز برگریز، دل بی قرار ازان داریکه غافلی ز بهاری که در خزان داری
دگر چه شد که به عشاق سرگران بودی؟چو لاله حرف جگرسوز در دهان داری
هزار حیف که از رهگذار بی بصرینیافتم خبری از جهان بی خبری
درین حدیقه پر میوه تا جگر نخوریز نخل زندگی خویشتن ثمر نخوری
دگر چه شد که ز حالم خبر نمی گیریز بوسه نام مرا در شکر نمی گیری
مآل تیغ زبان نیست غیر سربازیبه زیر تیغ کنی چند گردن افرازی؟
اگر به جسم درین تیره خاکدان باشیتلاش کن که به دل فارغ از جهان باشی
کجاست دولت آنم که یار من باشی؟ز خود کناره کنی در کنار من باشی
قدم برون مگذار از حصار خاموشیکه خواب امن بود در دیار خاموشی
اگر چه هست به ظاهر خراب درویشیز وصل گنج بود کامیاب درویشی