دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
با زلف تو دم می زند از نافه گشاییبی شرمی مشک است ز مادر بخطایی!
ما صلح نمودیم ز گلزار به بوییچشمی چو عرق آب ندادیم ز رویی
خرابم کرده چشم نیم مستیکه دارد همچو مژگان پیشدستی
زمین از ترکتاز او غباریفلک از کاروانش شیشه باری
هوا را گر به فرمان کرده باشیدو صد بتخانه ویران کرده باشی
به روی گرم اگر تابنده باشیچراغ مردم بیننده باشی
اگر دل از علایق کنده باشیبه منزل بار خود افکنده باشی
اگر بی پرده خود را دیده باشیگل از فردوس اینجا چیده باشی
تجلی سنگ را نومید نگذاشتمترس از دورباش لن ترانی
تو دست افشانی جان را چه دانی؟تو شور این نمکدان را چه دانی؟
مکن ای بی وفا ناآشناییدر آتش سوخت گل از بی وفایی
گر بگذری ز هستی آرام جان بیابیگر خط کشی به عالم خط امان بیابی
تا کی ز دود غلیان دل را تباه سازی؟این خانه خدا را تا کی سیاه سازی؟
افتاده کار ما را با یار شوخ و شنگیدر جنگ دیر صلحی در صلح زود جنگی
اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلیبازیچه ای است عشرت از رهگذار طفلی
از بس که خوش عنان است سیلاب زندگانیخار و خسی است پیشش اسباب زندگانی
آن را که نیست قسمت از روزی خداییدایم گرسنه چشم است چون کاسه گدایی
یا غمم را شمار بایستییا جهان غمگسار بایستی
تلخ منشین شراب اگر داریشور کم کن کباب اگر داری
دلفروزست جام خاموشیما و عیش مدام خاموشی
نمی آید از من دگر بردباریدو دست من و دامن بی قراری
ورق تا نگردانده باد خزانیغنیمت شمر نوبهار جوانی
منزه ز لاف است حیران معنیبه مقدار دعوی است نقصان معنی
تا چند مرا از خود ای دوست جدا داری؟من هیچ نمی گویم، آخر تو روا داری؟