دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
هرگاه رخ ز باده عرقناک می کنیهر سینه ای که هست ز دل پاک می کنی
زیر سپهر خواب فراغت چه می کنی؟در خانه شکسته اقامت چه می کنی؟
تسکین دل به زلف پریشان چه میکنی؟این شعله را خموش به دامان چه میکنی؟
لنگر درین خراب برای چه می کنی؟در راه سیل خواب برای چه می کنی؟
پنهان رخ چو ماه برای چه می کنی؟خون در دل نگاه برای چه می کنی؟
ای غافلی که در پی دینار می رویآخر ز سکه در دهن مار می روی
ای بیخبر ز خود به تماشا چه میروی؟چون آفتاب سر زده هرجا چه میروی؟
چندان به خضر ساز که از خود بدر شویکز خود برون چو خیمه زدی راهبر شوی
تا رهنورد وادی سودا نمی شویاخترشناس آبله پا نمی شوی
دل را اگر چه نیست ز دلدار آگهیدلدار را بود ز دل زار آگهی
گر درد طلب رهبر این قافله بودیکی پای ترا پرده خواب آبله بودی؟
یک روز گل از یاسمن صبح نچیدیپستان سحر خشک شد از بس نمکیدی
دستی به سر زلف خود از ناز کشیدیتا حلقه به گوش که دگر باز کشیدی
چون رشته به همواری اگر نام برآریاز گرد گریبان گهر سر بدر آری
دل آب کند برق جلالی که تو داریآیینه گدازست جمالی که تو داری
محراب نظرهاست کمانی که تو داریشیرازه دلهاست میانی که تو داری
خون می چکد از تیغ نگاهی که تو داریفریاد ازان چشم سیاهی که تو داری
با اهل دل ای گردش افلاک چه داری؟ای زنگ به این آینه پاک چه داری؟
زنهار دل خویش به عالم نگذاریاین عیسی جان بخش به مریم نگذاری
ای آه جگرسوز ز شست تو خدنگیکوه الم از دامن صحرای تو سنگی
حیف است درین فصل دماغی نرسانیچشمی ز گل و لاله چو شبنم نچرانی
ظلم است که درمان خود از درد ندانیقدر دل گرم و نفس سرد ندانی
ای جاده سودای تو هر رشته آهیدر هر گذری چشم به راه تو نگاهی
در سینه عشاقی و از سینه جداییچون صورت آیینه ز آیینه جدایی