دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
برق جلال، عین جمال است پیش ماداغ پلنگ، چشم غزال است پیش ما
آشفتگی ز عقل پذیرد دماغ مافانوس گردباد شود بر چراغ ما
در سیر و دور می گذرد ماه و سال ماچون گردباد ریشه ندارد نهال ما
دست فلک کبود شد از گوشمال ماشوخی ز سر نهشت دل خردسال ما
هرگز تهی ز خون جگر نیست جام ماداغ است آفتاب ز ماه تمام ما
دل از خدا به صنع خدا بسته ایم مادر کعبه دل به قبله نما بسته ایم ما
دل از قضا به دست رضا دادهایم ماعمریست تا رضا به قضا دادهایم ما
خون در دل هوا و هوس کرده ایم مامنع سگان هرزه مرس کرده ایم ما
از جنبش نسیم کرم زنده ایم مازین باد همچو شیر علم زنده ایم ما
عمری است حلقه در میخانه ایم مادر حلقه تصرف پیمانه ایم ما
خجلت ز عشق پاک گهر می بریم مااز آفتاب دامن تر می بریم ما
دل را ز قید جسم رها می کنیم مااین دانه را ز کاه جدا می کنیم ما
دایم ز خود سفر چو شرر میکنیم مانقد حیات صرف سفر میکنیم ما
از گریه خاک دام چمن می کنیم مادر غربتیم و سیر وطن می کنیم ما
تا چند نقشبند تمنا شویم ماآیینه دار جلوه عنقا شویم ما
رنگین تر از حناست بهار و خزان مابر دست خویش بوسه دهد باغبان ما
لرزید بس که دل به تن ناتوان ماخالی ز مغز شد قلم استخوان ما
روشن چسان شود به تو سوز نهان ما؟چون شمع کشته است زبان در دهان ما
بر رو چو برگ گل ندویده است خون ماچون داغ لاله عشق مکیده است خون ما
از بس سترد گرد ملال از جبین مادر زیر خاک ماند چو دام آستین ما
رحمت گرفته روی ز گرد گناه ماآیینه تیره روز ز روی سیاه ما
صبح جهان بود نفس غم زدای ماجان تازه می شود زدم جانفزای ما
رزق ملایک است نوای رسای ماچون می شود بلند نگردد نوای ما؟
آمد خزان و تر نشد از می گلوی مارنگی درین بهار نیامد به روی ما