دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
بس که افکنده است پیری در وجودم انقلابخواب من بیداری و بیداریم گشته است خواب
گرچه با هر موجه ای دام دگر می دارد آباز ته دل وصل دریا در نظر می دارد آب
دست و پا گم می کند موج سبک لنگر در آبخویشتن را می کند گردآوری گوهر در آب
سوز عاشق کم نگردد از فرو رفتن در آباین شرر چون دیده ماهی بود روشن در آب
موج را هر چند آماده است بال و پر ز آببی نسیم خوش عنان بیرون نیارد سر ز آب
نیست بحر پاک گوهر را خصومت با حباباز هوای خود خطر دارد درین دریا حباب
در محیط عشق باشد از سر پر خون حبابباشد این دریای خون آشام را گلگون حباب
گر به ظاهر بادپیماییم ما همچون حباباز هواداران دریاییم ما همچون حباب
بس که از رخسار او در پیچ و تاب است آفتابتشنه ابرست و جویای نقاب است آفتاب
گرچه ذراتند یکسر میهمان آفتابکم نگردد ذره ای نعمت ز خوان آفتاب
در شب وصل تو می لرزد دلم چون آفتابتا مباد از رخنه ای آرد شبیخون آفتاب
از شفق هر چند شوید چهره در خون آفتابزردرویی می کشد زان روی گلگون آفتاب
اوست روشندل که با چندین زبان چون آفتابباشدش مهر خموشی بر دهان چون آفتاب
از شفق هر صبح سازد چهره خونین آفتابتا مگر آید به چشم خلق رنگین آفتاب
چون چراغ روز، با آن روشنایی آفتابهست با رویش خجل از خودنمایی آفتاب
در هوای ابر لازم نیست در مینا شرابمی کند هر قطره باران کار صد دریا شراب
کی سفیدی می تواند شد به چشم ما نقاب؟کف چه باشد تا شود بر چهره دریا نقاب
چشم عاشق خاک کوی دلستان بیند به خوابهر چه هر کس در نظر دارد، همان بیند به خواب
گرچه افکندم به روغن، نان خلق از خوی چربقسمتم چون شمع کاهش شد ز گفت و گوی چرب
مد کوتاهی است صبح از دفتر احسان شبسرمکش چون خامه زنهار از خط فرمان شب
بی قراران را ازان یکتای بی همتا طلبچون شود از دشت غایب سیل در دریا طلب
پا منه زنهار بی اندیشه در جای غریبتوسن سرکش خطر دارد ز صحرای غریب
مگر از خانه بیرون آمد آن گل بی حجاب امشب؟که بوی یاسمن دارد فروغ ماهتاب امشب
بیا کز دوریت مژگان به چشمم سوزن است امشبنفس در سینه ام چون خار در پیراهن است امشب