دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
تاب در ناف غزالان ختن افتاده استزان گره کز زلف او در کار من افتاده است
دست ما در بند چین آستین افتاده استورنه آن زلف از رسایی بر زمین افتاده است
روزگارم تیره و بختم سیاه افتاده استگل به چشم روزنم از مهر و ماه افتاده است
هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ستگفتگو با زاهدان تلقین خون مرده است
از ته دل هر که روی خود به دنیا کرده استپشت از کوتاه بینی ها به عقبی کرده است
نه همین آن سنگدل ما را فرامش کرده استمستی دارد که دنیا را فرامش کرده است
آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده استخاطر ما را پریشانتر ز سنبل کرده است
داغ سودا فارغ از فکر کلاهم کرده استبی نیاز از افسر این چتر سیاهم کرده است
سر گران با عقل آن طرف کلاهم کرده استپاکباز از هوش آن چشم سیاهم کرده است
خلق، دشوار جهان را بر من آسان کرده استتازه رویی بر من آتش را گلستان کرده است
تا که را قسمت شهید سنگ طفلان کرده است؟بید مجنون گیسوی ماتم پریشان کرده است
نه همین سرگشته ما را دور گردون کرده استخضر را خون در جگر این نعل وارون کرده است
جلوه هر جا یار با پای نگارین کرده استنقش پایش خاک را دامان گلچین کرده است
خضر را گر سبز آب زندگانی کرده استعالمی را زنده دل آن یار جانی کرده است
کوته اندیشی که طاعات ریایی کرده استخویش را محروم از مزد خدایی کرده است
کاو کاو منکران می آرد از چشمش برونعیسی آن شیری که از پستان مریم خورده است
بوسه از لعلت قدح در چشمه کوثر زده استخنده از تنگ دهانت غوطه در شکر زده است
از عرق تا چهره گلرنگ جانان تر شده استدامن گلهابه شبنم آتشین بستر شده است
از خط شبرنگ حسن یار صد چندان شده استکز ته هر حلقه خورشید دگر تابان شده است
بر من از پیری سرای عاریت زندان شده استزندگی دشوار و ترک زندگی آسان شده است
شکر ما کوته زبان از کثرت احسان شده استبرگ این نخل برومند از ثمر پنهان شده است
از شکوه عشق، میدان تنگ بر هامون شده استدامن صحرا ز یک دیوانه پر مجنون شده است
ابر رحمت با دل و دست گهربار آمده استچشم پل روشن، که آب امسال سرشار آمده است
بلبل رنگین نوایی بر سر کار آمده استآب و رنگ تازه ای بر روی گلزار آمده است