دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
از جوانی داغ ها بر سینه ما مانده استنقش پایی چند از آن طاوس بر جا مانده است
مردمی در طینت اهل جهان کم مانده استصورت بی معنیی بر جا ز آدم مانده است
سرکشی از قامت آن دلربا زیبنده استمد احسان هر قدر باشد رسا زیبنده است
خاکساری از بزرگان جهان زیبنده استبا زمین، افتادگی از آسمان زیبنده است
آن که ما سرگشته اوییم در دل بوده استدوری ما غافلان از قرب منزل بوده است
تنگ خلقی شعله دوزخ سرشتی بوده استجبهه وا کرده صحرای بهشتی بوده است
هر غباری گرده چابک سواری بوده استهر سر خاری خدنگ جان شکاری بوده است
اشک ریز از مالش چرخ دغا آسوده استخوشه پروین ز رنج آسیا آسوده است
آسمان از شور دلهای کباب آسوده استکوه تمکین خم از جوش شراب آسوده است
از کواکب آسمان روی حجاب آلوده استاز شفق آفاق لبهای شراب آلوده است
دوستی های جهان با ریو و رنگ آلوده استشهد این مکار با چندین شرنگ آلوده است
من نمی گویم ز گلزارت کسی گل چیده استرنگ آن سیب زنخدان اندکی گردیده است
مهربانی از میان خلق دامن چیده استاز تکلف، آشنایی برطرف گردیده است
در بهشت است آن که چشمش از جهان پوشیده استبر سر گنج است پایی کز طلب خوابیده است
آن که بزم می پرستان را پریشان چیده استمجلس ارباب دانش را به سامان چیده است
عطر آن گل پیرهن تا در هوا پیچیده استبوی گل دودی است در مغز صبا پیچیده است
هر که چون جوهر ز تیغ یار سر پیچیده استتاروپود عمر را بر یکدگر پیچیده است
شوکت حسن تو بلبل را زبان پیچیده استحیرت سرو تو دست باغبان پیچیده است
چهره اش خندان و خط مشکبو پیچیده استنامه وا کرده است اما گفتگو پیچیده است
دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده استفرصتش بادا که محراب دعا را دیده است
هر نظر بازی که آن لبهای خندان دیده استبرگ عیش عالمی در غنچه پنهان دیده است
بی قراری های جان را چشم تر پوشیده استپیچ و تاب رشته ما را گهر پوشیده است
رتبه آزادگی در بندگی پوشیده استپله معراج در افکندگی پوشیده است
رفتن گلزار کار مردم بیکاره استبرگ عیش دردمندان از دل صد پاره است