دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
قد موزون تو روزی که به جولان برخاستهر که را بود دلی، از سر ایمان برخاست
خط سبزی که ز پشت لب جانان برخاسترگ ابری است که از چشمه حیوان برخاست
از خط سبز نشد یک سر مو حسن تو کمدر ته زنگ ز شمشیر تو جوهر پیداست
خط نارسته ز لعل لب دلبر پیداسترشته از صافی این دانه گوهر پیداست
از لب خشک صدف ریزش نیسان پیداستخشکی بحر ز سر پنجه مرجان پیداست
خط نارسته ازان چهره گلگون پیداستمشک خالص شدن از صافی این خون پیداست
شور در دل فکند لعل خموشی که تراستخواب را تلخ کند چشمه نوشی که تراست
در کمین این فلک سخت کمانی که تراستعاقبت گرد برآرد ز نشانی که تراست
بی طراوت نشود سرو جوانی که تراستدر شکر خواب بهارست خزانی که تراست
اشک لعلی است روان بر رخ چون زر که مراستبحر و کان را نبود این زر و گوهر که مراست
پرده شب بود ایام شبابی که مراسترگ سنگ است ز غفلت رگ خوابی که مراست
از زمین اوج گرفته است غباری که مراستایمن از سیلی موج است کناری که مراست
کار سرجوش کند درد ایاغی که مراستپر طاوس بود پای چراغی که مراست
در لحد گل نکند شعله داغی که مراستروغن از ریگ کند جذب چراغی که مراست
قانع از صاف به دردست دماغی که مراستروغن از ریگ کند جذب، چراغی که مراست
دانه اشک بود توشه راهی که مراستدل آسوده بود قافله گاهی که مراست
دل بی صبر به طوفان بلا رهبر ماستبال موج خطر از کشتی بی لنگر ماست
عشرت روی زمین در دل ویرانه ماستخلوت سینه پر آه، پریخانه ماست
لاله روشنگر چشم و دل سودایی ماستدیدن سوختگان سرمه بینایی ماست
آن که از بال هما افسر دولت می خواستکاش از سایه دیوار قناعت می خواست
غمگسار دل سودازده من شبهاستهمزبانی که مرا هست همین یاربهاست
زان دم تیغ که از آب بقا سیراب استآب بردار که صحرای فنا بی آب است
صیقل روح و طباشیر جگر مهتاب استجام شیری که برد دل ز شکر مهتاب است
عشق بیتابی ذرات جهان را سبب استزردی چهره خورشید ز درد طلب است