دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
کام خود را کلک مشکین از سخن آخر گرفتنافه از ناف غزالان ختن آخر گرفت
تا غبار خط به گرد عارضش منزل گرفتآسمان آیینه خورشید را در گل گرفت
خط کافر لعل سیراب ترا کم کم گرفتدیو از دست سلیمان عاقبت خاتم گرفت
عمر اگر باقی است بوسی زان دهن خواهم گرفتخون خود را ازان لب شکرشکن خواهم گرفت
از وصال ماه مصر آخر زلیخا جان گرفتدست خود بوسید هر کس دامان پاکان گرفت
خانه دل روشنی از دیده روشن گرفتزنده دل را کرد در گور آن که این روزن گرفت
تا عرق از چهره جانان تراویدن گرفتاشک گرم از دیده خورشید غلطیدن گرفت
جوهر شمشیر غیرت پیچ وتاب از من گرفتموج این دریای ساکن اضطراب از من گرفت
در گرفتاری بود جمعیت خاطر محالبا دو دست بسته نتوان دست یغمایی گرفت
دوش مجلس از زبان شکوه ام در می گرفتکاش این شمع پریشان را کسی سر می گرفت
پیش ازین جانان حساب دیگر از من می گرفتهمچو قمری طوق حکم من به گردن می گرفت
سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقتگر شبی خواهی شدن مهمان ما وقت است وقت
چون کند روی تو با خط سیاه از شش جهت؟رو به این آیینه آورده است آه از شش جهت
مشو از می گران، ترسم سبکدستان ربایندتبه زور می چو مینا از میان مستان ربایندت
غم از دل می زداید چون صباح عید رخسارتنماز عید واجب می کند بر خلق دیدارت
غزالان را ز وحشت باز دارد دیدن چشمتبه چرخ آرد زمین را چون فلک گردیدن چشمت
بر دلم نیست غباری ز سیه کاری بختقانعم با دل بیدار ز بیداری بخت
دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویختدامن از هر چه کشیدم به گریبان آویخت
چهره صاف تو آیینه اندیشه نماستجان ز سیمای تو چون آب ز گوهر پیداست
ریخت دندان و هوای می و پیمانه بجاستمهره برچیده شد و بازی طفلانه بجاست
تلخ شد عشرتم آن لعل شکربار کجاست؟دلم از کار شد آن غمزه پر کار کجاست؟
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاستآخر ای خانه برانداز سرای تو کجاست؟
فرح آباد من آنجاست که جانان آنجاستاشرف آنجاست که آن سرو خرامان آنجاست
نه خط از چهره آن آینه سیما برخاستکه درین آینه، جوهر به تماشا برخاست