دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
تا به فکر خود فتادم روزگار از دست رفتتا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت
گرچه از بیداد خسرو زین جهان فرهاد رفتدولت او هم به اندک فرصتی بر باد رفت
آنچه از خط یار را بر غنچه مستور رفتکی به تنگ شکر از تاراج خیل مور رفت؟
چون قلم مد حیات من به قیل وقال رفتهستی بی مغز من در وصف خط وخال رفت
هر که عبرت حاصل از اوضاع دنیا کرد و رفتیوسف خود را درین بازار پیدا کرد و رفت
بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفتبرگ عیش پنج روزم را به دامان کرد و رفت
دوش آن نامهربان احوال ما پرسید و رفتصد سخن سر کرد، اما یک سخن نشنید و رفت
زهرخند ای دل که دور گریه مستانه رفتروزگار دار و گیر شیشه و پیمانه رفت
وقت خط دل کام خود زان لعل روح افزا گرفتدر بهاران می توان داد دل از صهبا گرفت
قطره خونی شد از دست نگارینش چکیدبس که از دستم به ناز آن نازنین دل را گرفت
سبزه خط صفحه رخسار جانان را گرفتطوطی خوش حرف از آیینه میدان را گرفت
زنگ خط آیینه رخسار جانان را گرفتسبزه بیگانه آخر این گلستان را گرفت
دامن فرصت دل بیتاب نتواند گرفتمشت خاکی پیش این سیلاب نتواند گرفت
صبر دامان دل بیتاب نتواند گرفتسد آهن پیش این سیلاب نتواند گرفت
جای جام باده را تریاک نتواند گرفتخاک جای آب آتشناک نتواند گرفت
آه سرم در تو ای آتش عنان خواهد گرفتخون بلبل را خوان از گلستان خواهد گرفت
مردم هموار را از خاک برباید گرفترشت های بی گره را در گهر باید گرفت
حیف خود با آه گرم از آسمان باید گرفتآتشی تا هست زور این کمان باید گرفت
زان دهن انگشتر زنهار می باید گرفتبعد ازان مهر از لب اظهار می باید گرفت
وقت خط کام از لب چون نوش می باید گرفتدرد این میخانه را سرجوش می باید گرفت
در خرابات مغان منزل نمیباید گرفتچون گرفتی، کین کس در دل نمیباید گرفت
خط گل روی عرقناک ترا در بر گرفتروی این دریای گوهرخیز را عنبر گرفت
وقت رندی خوش که کام از موسم گل برگرفتدامن سجاده را داد از کف و ساغر گرفت
گر چنین شمشیر آن بیباک خواهد بر گرفتموج خون زنگ از دل افلاک خواهد بر گرفت