دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
دست ما چون سرو هرگز بخت دامانی نداشتهرگز این بی حاصل از ایام، سامانی نداشت
هر که بیخود شد، قدم در آستان دل گذاشتهر که دست افشاند بر جان، پای در منزل گذاشت
در بهار نوجوانی هر که از صهبا گذشتبی توقف می تواند از سر دنیا گذشت
همت مردانه ما از می حمرا گذشتکشتی ما با دهان خشک ازین دریا گذشت
می توان با همت سرشار از دنیا گذشتموج با این شهپر توفیق از دریا گذشت
همچو برق از عالم اسباب می باید گذشتزین خراب آباد چون سیلاب می باید گذشت
از سر این خاکدان چون گرد می باید گذشتتا نگردی فرد باطل، فرد می باید گذشت
نرم نرم از خلق ناهموار می باید گذشتبی صدای پا ازین کهسار می باید گذشت
در دلم هرگاه زلف آن پری پیکر گذشتاز سر دریای چشمم موجه عنبر گذشت
همچو آن رهرو که خواب آلود از منزل گذشتکعبه را گم کرد هر کس بی خبر از دل گذشت
می توان از گلشن فردوس دست افشان گذشتاز تماشای بناگوش بتان نتوان گذشت
برق چون ابر بهار از کشت من گریان گذشتسیل گردآلود خجلت زین ده ویران گذشت
کاروان گریه از چشمم ندانم چون گذشتتا سر مژگان رسید، از صد محیط خون گذشت
از سر خاک شهیدان یار خوش سنگین گذشتاز محیط آتشین نتوان به این تمکین گذشت
عمر من در سایه آن قامت دلجو گذشتاز چنان حیرت فرا سروی چسان این جو گذشت؟
مد عمر من چو نی در ناله و زاری گذشتاز تهی مغزی حیاتم در سبکساری گذشت
روزگار ما به غفلت از تن آسانی گذشتعمر ما چون چشم قربانی به حیرانی گذشت
از سودا آفرینش دل مکدر بازگشتبا دهان خشک ازین ظلمت سکندر بازگشت
پیش خط تازه آن سرو بستان بهشتاز سیه پیران بود در دیده ریحان بهشت
آنچه من برتافتم از درد، مجنون برنتافتاین قدر کوه گران بر سینه هامون برنتافت
هر که راهِ گفتگو در پردهٔ اسرار یافتچون کلیم از لنترانی لذتِ دیدار یافت
هر که خود را یافت، دولت در کنار خویش یافتحاصل روی زمین را در غبار خویش یافت
از جهان تلخ نتوان با درشتی کام یافتکز زبان چرب، تشریف شکر بادام یافت
لفظ معنی شد، در آن تنگ دهن مأوا نیافتخرده گل آب شد، در غنچه او جا نیافت