دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
آیینه را توجه خاطر به گلخن استهر جا صفای قلب دهد روی، گلشن است
احوال دل ز دیده خونبار روشن استحال درون خانه نمایان ز روزن است
راز نهان ز سینه در انداز جستن استاز زور باده شیشه ما در شکستن است
آسودگی به کنج قناعت نشستن استسیر بهشت در گرو چشم بستن است
آسودگی به گوشه عزلت نشستن استسررشته امید ز عالم گسستن است
روشنگر وجود به راه اوفتادن استدر جویبار، سبزی آب از ستادن است
مرگ سبکروان ، طلب آرمیدن استچون نبض، زندگانی ما در تپیدن است
از سینه صافی دل بی کینه روشن استدل بی غبار باشد اگر سینه روشن است
نقش حصیر نیست که بر پیکر من استشهباز اوج فقرم و این شهپر من است
از خون چو داغ لاله حصار دل من استهر که بوی خون شنوی منزل من است
چشم اثر به گریه مستانه من استخط نجات بر لب پیمانه من است
این کوه غم که در دل دیوانه من استسنگ ملامت ابجد طفلانه من است
دریا سواد سینه بی کینه من استموج شکست، جوهر آیینه من است
طومار زلف شرح پریشانی من استآیینه فرد دفتر حیرانی من است
آن روی آتشین که جگرها کباب اوستنور و صفای شمع و گل از آب و تاب اوست
در هر دلی که ریشه کند پیچ و تاب عشقپیوسته همچو زلف، سرش در کنار اوست
ماری است نی که مهره دل بیقرار اوستجاروب سینه ها نفس بی غبار اوست
سرچشمه حیات لب می چکان اوستعمر دوباره سایه سرو روان اوست
شاهنشهی است عشق که دل جلوه گاه اوستآهی که خیزد از دل ما گرد راه اوست
شاهنشهی است عشق که عالم گدای اوستبرخاست هر که از سر عالم لوای اوست
شیطان دلیر بر تو ز حال خراب توستدزدی است این که پرده گلیمش ز خواب توست
محتاج کی به نشأه می چشم مست توست؟پر خون دهان جام می از پشت دست توست
دامن به دست هر که دهی دستگیر توستاز هر دلی که گرد فشانی عبیر توست
زان آتشین میی که ز لب در ایاغ توستیاقوت آبدار بتان سنگداغ توست