دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
رزق وسیع در قدم میهمان توستهر کس که میهمان تو شد میزبان توست
پوچ است هر سری که نه در وی هوای توستسهوست سجده ای که نه بر خاک پای توست
لعل لب پیاله می آبدار ازوستجوش صباحت گل روی بهار ازوست
آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوستخاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست
جامی ز خون بی غش منصورم آرزوستلعل تجلی از کمر طورم آرزوست
نه تخت جم، نه ملک سلیمانم آرزوستراهی به خلوت دل جانانم آرزوست
دستی به جام باده حمرایم آرزوستدست دگر به گردن مینایم آرزوست
تا خط به دور ماه رخت هاله بسته استاز هاله مه به حلقه ماتم نشسته است
جام شراب مرهم دلهای خسته استخورشید مومیایی ماه شکسته است
باد بهار مرهم دلهای خسته استگل مومیایی پر و بال شکسته است
این خار غم که در دل بلبل نشسته استاز خون گل خمار خود اول شکسته است
پیری اگر چه بال و پرم را شکسته استپای جهان نورد خیالم نبسته است
عیش دل شکسته به آزار بسته استجوش بهار آبله در خار بسته است
از رفتن تو باغ پریشان نشسته استگل در کمین چاک گریبان نشسته است
آن کس که تاج را به فریدون گذاشته استسودای عشق در سر مجنون گذاشته است
یک دل هزار زخم نمایان نداشته استیک گل زمین هزار خیابان نداشته است
عارف به اختیار خود از سر گذشته استاین رشته ناگسسته ز گوهر گذشته است
بر گلشن آنچه زان گل خودرو گذشته استبر زخم های تازه کی از بو گذشته است؟
بر طفل اشک خون جگر دست یافته استدر آب، رنگ چون به گهر دست یافته است؟
این گردباد نیست که بالا گرفته استاز خود رمیده ای است که صحرا گرفته است
آتش به مغزم از می احمر گرفته استاین پنبه از فروغ گهر درگرفته است
زلفش به هر دو دست عنانم گرفته استابروی او به پشت کمانم گرفته است
چشم قدح به جلوه مینای باده استاین شوخ چشم، قمری سرو پیاده است
نقش و نگار دشمن دلهای ساده استجوهر به چشم آینه موی زیاده است