دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
از فکر زلف یار رهایی امید نیستسودای او شبی است که صبحش پدید نیست
امید دلگشاییم از ماه عید نیستاین قفل بست گوش به زنگ کلید نیست
آفاق روشن و مه تابان پدید نیستپر شور عالمی و نمکدان پدید نیست
ما را دماغ جنگ و سر کارزار نیستورنه دل دو نیم کم از ذوالفقار نیست
دلهای آرمیده به مطلب سوار نیسترحم است بر کسی که دلش برقرار نیست
بی عشق، آه در جگر روزگار نیستبی درد، تاب در کمر روزگار نیست
بازآ که بی تو مجلس ما را حضور نیستدر جبهه صراحی و پیمانه نور نیست
داغم چو آفتاب سیاهی پذیر نیستچون صبح چاک سینه من بخیه گیر نیست
از بخت تیره اهل سخن را گزیر نیستروی نگین ساده سیاهی پذیر نیست
چشم تو چون ز مستی غفلت فراز نیستتهمت چه می نهی که در فیض باز نیست
حسن ترا که ناز به اهل نیاز نیستاین ناز دیگرست که پروای ناز نیست
عشق مرا به زینت ظاهر اساس نیستپروانه را ز شمع، نظر بر لباس نیست
یک دم صفای عالم غدار بیش نیستآیینه آب سبزه زنگار بیش نیست
تا زنده ایم قسمت ما غیر داغ نیستپروانه نجات به نام چراغ نیست
هر شیشه جان خزینهٔ اسرار عشق نیستناموس شیشهای ست که در بار عشق نیست
گوهر حریف سختی سنگ جدال نیستبا ناقصان ستیزه نمودن کمال نیست
از پیچ و تاب جسم، روان را ملال نیستدر ساز، نغمه را خبر از گوشمال نیست
دیوانه را ز حلقه طفلان ملال نیستهر جا جمال هست غمی از جلال نیست
از چشم ما سرشک فشاندن کمال نیستاین خانه را به آب رساندن کمال نیست
در کاروان ما جرس قال و قیل نیستدر عالم مشاهده راه دلیل نیست
در نامجو شرافت ذاتی تمام نیستیاقوت چون عقیق مقید به نام نیست
تا هست اثر ز عاشق شیدا تمام نیستناگشته موج محو به دریا تمام نیست
بر کافران خدای جهان گر رحیم نیستچون زلف را ز آتش روی تو بیم نیست
تخمی است دوستی که در آب و گل تو نیستشمعی است روی گرم که در محفل تو نیست