دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
هست در نقصان تمامی ها دل آگاه رامومیایی از شکست خویش باشد ماه را
کاسه زانوست جام جم دل آگاه رایوسف از روی زمین خوش تر شمارد چاه را
دلفریبی چون به جولان آورد آن ماه رامرد می باید نگه دارد عنان آه را!
نیست پروای فنای خود دل وارسته راتیغ خضر راه باشد دست از جان شسته را
گو نباشد شمع بر خاک این به خون آغشته رانور می بارد ز سیما این چراغ کشته را
از مروت نیست چیدن غنچه نشکفته راچون صدف کن پرده داری گوهر ناسفته را
بال و پر شد شوق من سنگ نشان خفته رامن به راه انداختم این کاروان خفته را
جا به عرش دوش خود دادم سبوی باده رافرش کردم در ره می دامن سجاده را
نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده راتخم خال عیب باشد این زمین ساده را
دل شود شاد از شکست آرزو آزاده رااین سبو از خود برآرد در شکستن باده را
عمر در تلخی سرآید در شراب افتاده راساحل از موج خطر باشد در آب افتاده را
پوست زندان است بر تن زاهد افسرده راحاجت زندان دیگر نیست خون مرده را
می کنم از سینه بیرون این دل افسرده رابشنوم تا چند بوی این چراغ مرده را؟
دل سیه سازد در و دیوار، سودا کرده راشهر زندان است روی دل به صحرا کرده را
می کند پامال، تن آخر دل آسوده رامی شود دامن کفن این پای خواب آلوده را
کرد بی تابی فزون زنگ دل غم دیده راپایکوبی آب شد این سبزه خوابیده را
از غبار خط فزون شد روشنایی دیده راتوتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را
از خسیسان چاره نبود مردم بگزیده رامی شود گاهی به برگ کاه حاجت، دیده را
از هوا گیرد سر دیوانه سنگ خاره رانیست از رطل گران اندیشه ای میخواره را
در شکایت ریختی دندان نعمت خواره راکهنه کردی در ورق گردانی این سی پاره را
می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره راچند بتوان در گریبان داشت آتشپاره را؟
طی به ماهی سازد از کندی، ره یک روزه رارشته بیرون آمده است از پای، ماه روزه را
چون دهد پیغام تسکین بی قرار بوسه را؟حرف وصوت از دل برد کی خارخار بوسه را