دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
نیست از داغ جنون پروا دل غم پیشه رادیده شیرست کرم شبچراغ این بیشه را
هر که دید از باده لعلی به سامان شیشه رامیدهد ترجیح بر کان بدخشان شیشه را
دید تا در آتش تعجیل، نعل لاله رامی کند در هفته ای گل خنده یکساله را
سخت دشوارست پیچیدن عنان ناله رادل چو نی سوراخ گردد دیدهبان ناله را
نیست در طالع قدوم میهمان این خانه راسیل بردارد مگر از خاک، این ویرانه را
می کند عشق گران تمکین، سبک جانانه راشمع می گردد در اینجا گرد سر پروانه را
سنگ طفلان مومیایی شد دل دیوانه راشد شکستن باعث آبادی این ویرانه را
از خرابی چون نگه دارم دل دیوانه را؟سیل یک مهمان ناخوانده است این ویرانه را؟
کرد سودا آسمان سیر این دل دیوانه راسوختن شد باعث نشو و نما این دانه را
بیش شد از چوب گل سودا من دیوانه راشعله ور سازد خس و خاشاک، آتشخانه را
از سر و سامان چه می پرسی من دیوانه را؟جوش می برداشت از جا سقف این میخانه را
شمع چندانی که سوزد بال و پر پروانه رابی قراری می دهد بال دگر پروانه را
کوکب سعدی بود از هر شرر پروانه رااختری پیوسته باشد در گذر پروانه را
از نظرها چون کند وحشت نهان دیوانه راسنگ طفلان می شود سنگ نشان دیوانه را
آه از زنگ کدورت پاک سازد سینه رامی شود روشن ز خاکستر سواد آیینه را
صاف کن ای سنگدل با دردمندان سینه رامی کند دربسته آهی خانه آیینه را
هست یک نسبت به نیک و بد دل بی کینه رانیست صدر و آستانی خانه آیینه را
از غباری خانه گردد بی صفا آیینه رامی شود دربسته از آهی، سرا آیینه را
چهره ات خورشید سیما می کند آیینه رالعل جان بخشت مسیحا می کند آیینه را
چهره ات بال سمندر می کند آیینه راخنده ات دامان گوهر می کند آیینه را
چهره ات گل در گریبان می کند آیینه راطره ات سنبل به دامان می کند آیینه را
یک نفس گر دور سازی از کنار آیینه رامی کند بی تابی دل سنگسار آیینه را
شوق دیدار تو می بخشد نظر آیینه رامی دهد در بیضه فولاد پر آیینه را
گر زند آتش به جان رویش چنین آیینه رازود خواهد کرد خاکسترنشین آیینه را