دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
از سرشک تلخ خود باشد شراب ناب ماچون زمین شور از خود می تراود آب ما
چون ندارد حرف ره در خلوت محجوب ماپیچ و تاب بی قراری ها بود مکتوب ما
داغ برگ عیش گردد در دل ناشاد ماجغد می گردد همایون در خراب آباد ما
از کمر بیرون نیامد تیشه فرهاد ماکوه را برداشت از جا، ناله و فریاد ما
صبح بر خورشید می لرزد ز آه سرد ماکوه می دزدد کمر در زیر بار درد ما
در گذر ای آسمان از وادی آزار ماشیشه خود را مزن بر سنگ بی زنهار ما
از ته دل نیست در میخانه استغفار ماخوابها در پرده دارد دیده بیدار ما
از ملامتگر نیندیشد دل افگار ماشور محشر خنده کبکی است در کهسار ما
می نماید پایکوبان دار را منصور ماتاک را آتش عنان سازد می پر زور را
حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر ماگردش چشمی بود بس حلقه زنجیر ما
تن به بیماری دهد چشمش پی تسخیر مالنگ سازد خویش را آهوی آهوگیر ما
در نظر واکردنی گردید طی پرواز ماچون شرر در نقطه انجام بود آغاز ما
پنبه دامن می کشد از داغ مرهم سوز ماسینه می دزدد نسیم از باغ شبنم سوز ما
گر نظربازی به بال خود کند طاوس ماجوید از بهر رهایی روزنی محبوس ما
تا خرام قامت او برد از سر هوش ماپشت بر دیوار چون محراب ماند آغوش ما
شد چو گل از روی خندان، خرده زر رزق ماچون صدف گشت از دهان پاک، گوهر رزق ما
آهوان را در کمند آورد چشم پاک ماشد چو مجنون دیده ما حلقه فتراک ما
قرعه و تسبیح را محرم نداند حال ماهست بر سی پاره دل ها مدار فال ما
از نصیحت خامتر گردد دل خودکام مااز نمک سنگین شود خواب کباب خام ما
مهر خاموشی که گیرد از دهان زخم ما؟غیر پیکانش که می داند زبان زخم ما؟
چون حباب از یکدلان باده نابیم مااز هواداران پا بر جای این آبیم ما
با طلب مطلوب را همخانه می یابیم مانور شمع از جبهه پروانه می یابیم ما
راز دل ها را ز لوح سینه می یابیم ماآب و رنگ گوهر از گنجینه می یابیم ما
نه ز خامی نقش ها را خام می بندیم ماپرده بر چشم بد ایام می بندیم ما