دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
خود به خود چشم تو در گفتارستبیخودی لازمه بیمارست
ترک چشم مخمورش مست ناتوانیهاستفتنه با نگاه او گرم همعنانیهاست
شود چو غنچه سخن پیشه، شیشه شیشه شراب استچو دل تنک شد از اندیشه، شیشه شیشه شراب است
مرهم کافور خلق پرده صد نشترستصندل این ناکسان گرده دردسرست
غباری بجا از زمین مانده استبخاری ز چرخ برین مانده است
زمین نقش پایی است بر آستانتفلک شیشه باری است از کاروانت
آیینه را سیاه کند با غبار بحثگو آسمان مکن به من خاکسار بحث
بر رخ ممکن بود پیوسته گرد احتیاجلازم این نشأه افتاده است درد احتیاج
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کجگر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج
نیست روی عرق آلود به گوهر محتاجنبود حسن خداداد به زیور محتاج
داغ ما نیست به دلسوزی یاران محتاجنبود آتش خورشید به دامان محتاج
نیست با دیده ظاهر دل روشن محتاجنبود خانه آیینه به روزن محتاج
نیست یک گوهر سیراب به اندازه موجچون گریبان بشکافد گل خمیازه موج؟
به داغ عشق نباشد مرا جگر محتاجبه آفتاب ز خامی بود ثمر محتاج
تا چند آه سرد کشی ز آرزوی گنج؟تا کی به گرد مار بگردی به بوی گنج؟
آن گنج خفی در دل ویرانه زند موجآن بحر درین گوهر یکدانه زند موج؟
دور کن از دل هوس در پیرهن اخگر مپیچبگسل از طول امل، چون مار در بستر مپیچ
بی شهادت زینهار از تیغ جانان سرمپیچتا نگردی لعل از خورشید تابان سرمپیچ
لب پیاله گزیدی سر از خمار مپیچگلی ز شاخ شکستی قدم زخار مپیچ
ماییم و خیال دهن یار و دگر هیچقانع شده با نقطه ز پرگار و دگر هیچ
لب هیچ و دهان هیچ و کمر هیچ و میان هیچچون بید ندارد ثمر آن سرو روان هیچ
در جبین کس نمی بینیم انوار صلاحریش و دستاری بجا مانده است ز آثار صلاح
تا به کی همچون سگان گیرد ترا در خواب، صبح؟چون گل از شبنم بزن بر چهره خود آب، صبح
قرص خورشیدست اول لقمه مهمان صبحچون توانم داد شرح نعمت الوان صبح؟