دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
چاک خواهد سربرآورد از گریبانم چو صبحرفته رفته می کند گل داغ پنهانم چو صبح
عاشق صادق بود گر پاکدامان همچو صبحگل به دامن چیند از خورشید تابان همچو صبح
خرده انجم ندارد رونقی در کوی صبحمهره خورشید شایسته است بر بازوی صبح
گر نه از فتنه ایام خبر دارد صبحاز چه بر دوش ز خورشید سپر دارد صبح؟
نکشیدیم شرابی به رخ تازه صبحسینه ای چاک نکردیم به اندازه صبح
می زند موج پریزاد، صنمخانه صبحفیض موجی است سبکسیر ز پیمانه صبح
خاک از خواب عدم جست ز بیداری صبحچرخ یک تنگ شکر شد ز شکرباری صبح
گر به اخلاص رخ خود به زمین سایی صبحروشن از خانه چو خورشید برون آیی صبح
نمک به دیده غفلت کن از سفیده صبحکه صد کتاب سخن هست در جریده صبح
منه چو ساده دلان دل به کامرانی صبحکی طی شود به دو دم پیری و جوانی صبح
قسم به خط لب ساقی و دعای قدحکه آب خضر نیرزد به رونمای قدح
دهد به روزن اگر نور، مهر تابان طرحبه عاشقان دهد آن ماه چشم حیران طرح
زان پیشتر که تیغ کشد آفتاب صبحرطلی به گردش آر گرانتر ز خواب صبح
آفاق را کند به نفش مشکبار صبحباشد بهار عنبر شبهای تار صبح
از بس مکدرست درین روزگار صبحاز دل نمی کشد نفس بی غبار صبح
لبریز از می شفق کن ایاغ صبحاز خشکی دماغ محور بر دماغ صبح
از قرص آفتاب تهی نیست خوان صبحدایم بود ز صدق طلب پخته نان صبح
روشندلان به هر که رسیدند همچو صبحدادند جان، نفس نکشیدند همچو صبح
دل زنده می کند نفس جانفزای صبحجان می شود دو مغز ز آب و هوای صبح
زان پیش کآفتاب بگیرد گلوی صبحروی خود از می شفقی کن چو روی صبح
مهره مارست مهر، مار گزیده است صبحپرده درست آفتاب، چشم دریده است صبح
تا بر لب تو افتاد چشم ستاره صبحشد آب از خجالت قند دوباره صبح
ای خدنگ آه کوتاهی مکن در کین چرخچشمه های خون روان کن از دل سنگین چرخ
دردمندی کرد بر من شربت دیدار تلخقند باشد در دهان مردم بیمار تلخ