دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
ستم به خویش ز کوتاهی زبان کردیمبه هر چه شکر نکردیم، یاد آن کردیم
برون ز شیشه افلاک همچو رنگ زدیمبه عالمی که در او رنگ نیست چنگ زدیم
کمند زلف ترا چون به خویش رام کنیم؟به راه دام تو در خاک چند دام کنیم؟
به هفت آب، دهن از شراب می شویمدگر ز توبه به مشک و گلاب می شویم
فرهادم و ثبات قدم هست پیشه امناخن دوانده در جگر سنگ تیشه ام
صد خنده واکشم ز تو تا ترک جان کنمدر خون صد بهار روم تا خزان کنم
در کار عشق سعی چو فرهاد میکنممشق جنون به خامه فولاد میکنم
گاهی به کوه و گاه به صحرا نمی رومچون سیل بی حجاب به هر جا نمی روم
کو می که اختیار خرد را به او دهم؟مستانه دست خویش به دست سبو دهم
دل را به زلف حسن شمایل نمی دهمتا دل نمی دهند مرا دل نمی دهم
حاشا که دل به ناز و نعیم جهان نهممرغی نیم که بیضه درین آشیان نهم
از شرم عشق دیده خونبار بسته ایمسدی میان دیده و دیدار بسته ایم
پیش قضا طلسم ز تدبیر بسته ایمسد شکر به رهگذر شیر بسته ایم
دام امید در ره ایام بستهایمدر رهگذار سیل ز خس دام بستهایم
راه نشاط بر دل دیوانه بسته ایمما راه آشنایی بیگانه بسته ایم
از خط به مهربانی ما بدگمان مشوما با لبت نمک به حرامی نخورده ایم
رفتیم و کوی او به رقیبان گذاشتیمخوش کعبه ای به خار مغیلان گذاشتیم
گرم نصیحت دل دیوانه خودیمسنگیم و در کمینگه پیمانه خودیم
چون گل پی رنگینی دستار نباشمچون آب روان تشنه رفتار نباشم
ما را به تو شد راهنما راهبر چشمچون اشک نگردیم چرا گرد سر چشم؟
ما حسرت دیدار تو در سینه شکستیماین خار هوس در دل آیینه شکستیم
دلبستگیی با دل بی کینه نداریمآن روز دل از ماست که در سینه نداریم
ما داغ جنون را به سویدا نفروشیمیک ناله زنجیر به دنیا نفروشیم
به کویش مشت خاکی می فرستمپیام دردناکی می فرستم