دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
چنان ز ساده دلی ها رمیده ام ز کتابکه بوی خون به مشامم رسید ز سرخی باب!
گر ز روی خود براندازی نقابپشت بر دیوار ماند آفتاب
گل رخسار او در عالم آبزند ترخنده بر یاقوت سیراب
(ای لعل تو جان بخش ترا ز عیسی مشربچشم تو فریبنده تر از لولی مشرب)
(حاجت از خاک مراد در میخانه طلبدم همت ز لب خامش پیمانه طلب)
هر که از بی طاقتی نالید تمکینش سزاستهر که از فتراک سرپیچید بالینش سزاست
سجده گاه بوسه من نقش پای او بس استدست پیچ حسرتم زلف رسای او بس است
شیوه ما گرد جانان بی خبر گردیدن استگرد دل گردیدن ما گرد سر گردیدن است
خاکساری مشرب و افتادگی دین من استبالش خارای من از خواب سنگین من است
چه حاجت است به می لعل سیر رنگ ترا؟نظر به پرتو خورشید نیست رنگ ترا
خوش آن شبی که کنم مست دیده بانش رابه دست بوسه دهم خاک آستانش را
سرشته اند به دیوانگی سرشت مرانمی توان به قلم داد خوب و زشت مرا
ز ناز بوسه لب دلستان نداد مرابه لب رسید مرا جان و جان نداد مرا
نمی کشد دل غمگین به صبحگاه مراکه دل ز چهره خندان شود سیاه مرا
سلاح جوهر ذاتی است شیرمردان راچه حاجت است به شمشیر تیزدستان را؟
ز جلوه تو حیاتی است خاکساران راکه خون مرده شمارند آب حیوان را
بهار مایه غفلت بود گرانان راشکوفه پنبه گوش است باغبانان را
به دست شانه مده زلف عنبرین بو رابه خود دراز مگردان زبان بدگو را
چه نسبت است به روی تو روی آینه را؟که خشک کرد فروغ تو جوی آینه را
چو آفتاب بکش جام صبحگاهی رابه خاکیان بچشان رحمت الهی را
گذشت عمر و نگردید پخته طینت مابه آفتاب قیامت فتاد نوبت ما
باقی به حق، ز خویش فنا می کند ترااز عشق غافلی که چها می کند ترا
کو باده تا به سنگ زنم جام عقل را؟از خط جام، حلقه کنم نام عقل را
(از رحم بر زمین نزد آسمان مرادارد بپا برای نشان این کمان مرا)