دفتر شعر
۷۲ شعر در این دفتر
از حباب آموز همت را که با صد احتیاجخالی از دریا برون آرد سبوی خویش را
خضر نتواند به آب زندگی از ما خریدمنصب میرابی سرچشمه آیینه را
همه تن شانه صفت پنجه گیرا شده امبه امیدی که فتد زلف تو در چنگ مرا
دانش آن راست مسلم که به تردستی شرمگرد خجلت ز جبین پاک کند آینه را
چه حاجت است به می لعل سیررنگ ترا؟نظر به پرتو خورشید نیست سنگ ترا
فزود تیرگی خاطر از ایاغ مرابنفشه گل کند از لاله چراغ مرا
در خوش قماشی از بر رو دست برده امباریک شو مشاهده کن تار و پود را
باغبان بیرون کن این گستاخ بادآورده راخوش نمیآید به گل این هایهای عندلیب
عیش در زیر فلک با خاکساران مشکل استشهد نتوان در میان خانه زنبور ریخت
روز محشر سرخ رویی از خدا دارم امیدنامه اعمال من صائب به مهر کربلاست
گرچه دست سرو کوتاه است از دامان گلسرو بالایی که ما داریم سر تا پا گل است
آن که بی شیرازه دارد کهنه اوراق مرابارها شیرازه دیوان محشر کرده است
از رمیدن ها خیال چشم آن وحشی غزالسینه تنگ مرا دامان محشر کرده است
نیست هر چند از لباس گل جدایی رنگ راجامه گلرنگ بر اندام او زیبنده است
چشم خود را داده بود از آب حیوان خضر آبتا غرور آیینه را از دست اسکندر گرفت
چاک در پیرهن یوسف عقل افکندنچشمه کاری است که در دست زلیخای دل است
نیست سودی که زیانش نبود در دنبالبار می بندم ازان شهر که بازاری نیست
به گرد دامن منزل کجا رسی صائب؟چنین که عزم ترا پای سعی در بندست
شکسته رنگی من با طبیب در جنگ استعلاج دردسرم حسن صندلی رنگ است
تلاش بیهده ای می کند سر خورشیدستاده (فتاده؟) است بلند، آستان حضرت دوست
چو داغ لاله مرا در حدیقه هستیبه پاره دل و لخت جگر مدار گذشت
شیرینی نشاط، جهان را گرفته استصبح از هوای تر شکر آب دیده است
عکس رخ تو آینه را چون نگار بستبر گرد شهر حسن ز آهن حصار بست
موجی است که تاج از سر فغفور ربایدچینی که در ابروی تو ای تلخ جبین است