دفتر شعر
۷۲ شعر در این دفتر
کاکل چه گنه دارد، دستش ز قفا واکنهر فتنه که می بینم در زیر سرزلف است
به فریب کسی ز راه مرویوسف من، اگر برادر توست
آرزوی بوسه شسته است از دلم پیغام تلخزان قناعت کرده ام از بوسه با دشنام تلخ
از نظر رفتی به راهت چشم حیران باز ماندآنقدر مرغ نگه پر زد که از پرواز ماند
تخم نیکی را زمین پاک، اکسیر بقاستقطره آبی که نوشد تیغ، جوهر می شود
سهل باشد بند کردن ناخنی در بیستونپیش برق تیشه من کوه میدان می دهد
به فریاد کس از خواب صبوحی برنمیخیزدمگر بر دست و پای آن پریرو آفتاب افتد
در آن گلشن که آید در سخن لعل گهربارشز شبنم آب حسرت غنچهها را در دهان گردد
بهای بوسهاش سر میدهم چون زر نمیگیردخیالی کردهام با خویش اما سر نمیگیرد
ز ابرو یک سر و گردن بلند افتاده مژگانشکمان پرزور چون افتد خدنگ او رسا باشد
مرغ حسن از قفس خط سیه تنگ آمدپر برآورد (و) کنون شوق پریدن دارد
آرزو خار و خسی نیست که آخر گرددورنه با شعله خوی تو که بس می آید؟
نفس شمرده زن ای بلبل نوا پردازکه رنگ گل به نسیم بهار برخیزد
ز برگ پان لب جانان عقیق پیما شدحنای عیدمی (ظ: من) از بهر بوسه پیدا شد
شود سعادت دولت نصیب اهل قلمهما ز کوچه این استخوان بدر نرود
جمعی که زیر چرخ شبی روز کرده اندچون شمع، دل خنک به نسیم سحر کنند
تا شرم داشت منصب آیینه داریتگرداندن لباس تو تغییر رنگ بود
دلبر چه زود خط به رخ دلستان کشیدخطی چنان لطیف به ماهی توان کشید
در پرده نمود از عرق شرم تلافیدر ظاهر اگر روی تو آتش به جهان زد
شد سیه روز من از چشم کبود او، که هستشعله نیلوفری از شعله ها جانسوزتر
سیه گر کرد روزم چشم او، خود هم کشید آخرمکافات عمل را در لباس سرمه دید آخر
صائب ز فکرهای گلوسوز من نماندجا در بیاض گردن خوبان روزگار
با بد و نیک جهان در دشمنی یکرو مکنتیغ چون خورشید تابان بر همه عالم مکش
ز شوخی ها به برق نوبهاران نسبتی داردکه می ریزد چو باران خون و خندان است شمشیرش