دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
گر باغ پر شکوفه و گلزار خرم استما را چه سود، چون دل ما بسته غم است
آن خط پر بلا که در آغاز رستن استبا او چه فتنه ها که در انبار رستن است
از عشق اگر دلت چو کبابی به تابه ایستدل باشد ار ز نرخ کبابت کبابه ایست
من کیستم که این غم تو با چو من کسی ستطوفان آتشی چه به دنباله خسی ست
ای آفتاب تافته از روی انورتوی کوفته نبات ز لعل چو شکرت
گیرم که نیست پرسش آزادگان فنتکم زانکه گاه آگهیی باشد از منت
ز آنگهی که دل من به سوی یار من استزهی دراز که شبهای انتظار من است
ز بس که گوش جهانی پر از فغان من استبه شهر بر سر هر کوی داستان من است
ز خون دل که به رخسار ماجرای من استبخوان به لطف که دیباچه وفای من است
رخت ولایت چشم پر آب را بگرفتغمت درونه جان خراب را بگرفت
مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشتشبی نرفت که بر جان ما بلا نگذشت
مرا کرشمه آن ترک گلعذار بکشتمرا شکنجه آن جعد همچو مار بکشت
چو خشم مست تو در خوابگاه ناز بخفتبر آستانت مرا سخت حیله ساز بخفت
شب فراق سیاه و مرا سیاه تر استکه شام تا سحرم زلف یار در نظر است
هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من استشکنج جانم ازان زلف در هم و شکن است
کسی که عشق نبازد نه آدمی سنگ استبلای عشق کشد هر که آدمی رنگ است
شکوفه غالیه بو گشت و باغ گل رنگ استهوای باده ساقی و نفحه چنگ است
چه داغهاست که بر سینه فگارم نیستچه دردهاست که بر جان بی قرارم نیست
مرا به عشق دل خویش نیز محرم نیستکه می زند دم بیگانگی و همدم نیست
بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیسترها مکن که دلم را ز غم رهایی نیست
کدام سنگدلت شیوه جفا آموختکه ناز و شوخیت از بهر جان ما آموخت
سپیده دم که زمانه ز رخ نقاب انداختبه زلف تیره شب نور صبح تاب انداخت
چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟که بر نشانه دلهای عاشقان انداخت
رخ تو رشته زلف از برای آن آویختکه آفتاب بدان رشته می توان آویخت