دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
کجاست دل که غمت را نهان تواند داشتبه صبر کوشد و خود را بر آن تواند داشت
نگار من که ز جنبیدن صبا خفته ستبگوی بهر دلم، ای صبا، کجا خفته ست؟
ترا به دین و دیانت درون بپاید راستکه کارهاست چو دین و دیانت آید راست
هلال عید جهان را به نور خویش آراستشراب چون شفق و جام چون هلال کجاست
بیا که بی تو دل خسته غرق خوناب ستمرا نه طاقت صبر و نه زهره خواب ست
بهار غالیه در دامن صبا سوده ستبه بوستان ز گل و لاله توده بر توده ست
بر آن لبی که شکر با حلاوتش شوراستهزار ملک سلیمان بهای یک مور است
مرا به سوی تو پیوند دوستی خام استبه آفتاب ز ذره چه جای پیغام است
رسید فصل گل و باد عنبر افشان استنگارخانه جانان بهشت رضوان است
هنوز آن که نشینیم با تو در سینه ستهنوز در دل من آن هوای دیرینه ست
شوق توام باز گریبان گرفتاشک دوان آمد و دامان گرفت
جان که چنین تب کش سودای تستنعل بهای سم شهبای تست
آنکه دلم شیفته روی اوستشیفته تر می کندم این چه خوست؟
حسن تو کاندیشه به کارش گم استکی به حد معرفت مردم است
شاخ گل از نسیم جلوه گر استوقت گلبانگ بلبل سحر است
دامن گل ز ابر پر گهر استباغ را زیب و زینت دگر است
شب گذشته ست و اول سحر استبانگ بلبل به می نویدگر است
موی را نیست این میان که تراستپسته را نیست این دهان که تراست
هر که در پیش چشم روشن ماستگوییا آفت دل و تن ماست
عشق اگر چه نشان بخت بد استنزد عاشق سعادت ابد است
با غمت شادی جهان هوس استشادی من همین غم تو بس است
این جفا کارییت که نو به نو استمگر این جان کشته را درو است
رخ تو نور دیده قمر استلب تو سرخ رویی شکر است
تن پاکت که زیر پیرهن استوحده لاشریک له، چه تن است