دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
ای دستت از نگار سفید و سیاه و سرخوی چشمت از خمار سفید و سیاه و سرخ
ز من در هجر او هردم فغان زار میآیدخوش آن چشمی که آن هردم بر آن رخسار میآید
شد از عشقت دلم خون و جگر افگار و جان بر بادکجا یا رب مرا این چشم خونین بر رخت افتاد
ندانم تا چه باد است این که از گلزار میآیدکزو بوی خوش گیسوی آن دلدار میآید
نگارم در گلستان رفت و خارم پیش میآیدز خارا هم کنون بر من هزاران نیش میآید
صبا میجنبد و آن مست ما را خواب میآیدکه از دمهای سرد من جهان بیتاب میآید
زمستان میرود، ایام گلها پیش میآیدز باد صبح ما را بوی آن بدکیش میآید
مگر غنچه ز روی یار من شرمنده میآید؟که با چندان نکورویی نقاب افگنده میآید
مرا باز از طریق ساقی خود یاد میآیدغم دیرینه بازم در دل ناشاد میآید
چه شد کان سرو سیماندام سوی من نمیآیددلم پژمرده شد بویی از آن گلشن نمیآید
به گل گشت چمن چون گلستان من برون آیدبه همراهی او اشک روان من برون آید
چه فرخ ساعتی باشد که یار از در درون آیدبه گلزار خزان دیده بهار از در درون آید
مبادا کز شکار آن خیره کش یکسر درون آیدکز آن رخسار گردآلود شهری در جنون آید
سحرگاهان که باد از سوی گل عنبرفشان آیدچو گل جامه درم کانم ز گل بوی نشان آید
مرا هر شب زدیده خون دل غلتان فرود آیدچه پنداری شراب عاشقی آسان فرود آید؟
که می آید چنین، یارب، مگر مه بر زمین آمدچه گرد است اینکه می خیزد که با جان همنشین آمد
پس از ماهیم دوش از وعده دیدار خواب آمدگهی برخاستم کاندر سر من آفتاب آمد
نه از نقاش چین هرگز چنین صورتگری آمدنه این ناز و کرشمه از بتان آزری آمد
چه پنداری که من از عاشقی بیگانه خواهم شدز رسوایی، اگر چه در جهان افسانه خواهم شد
به پیران سر به کوی عاشقی رندانه خواهم شدبه سودای پری رویی ز سر دیوانه خواهم شد
من از جور و جفای دلبران دیوانه خواهم شدز خویش و آشنا از دست دل بیگانه خواهم شد
مرو زینسان که هر سو جامه جان چاک خواهد شدجهانی در سر این غمزه بیباک خواهد شد
شبی، ای باد، سوی آن رخ گلگون نخواهی شدبه کوی آن فریب انگیز پر افسون نخواهی شد
سخن می گفتم از لبهاش در کامم زبان گم شدگرفتم ناگهان نامش حدیثم در دهان گم شد