دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شدعلم برکش که بر خوبانت سلطانی مسلم شد
کسی را کاین چنین زلف و بناگوش آن چنان باشداگر در دیده و دل جای دارد جای آن باشد
ترا از وجه دل بردن ورای حسن آن باشدکه دیگر خوبرویان را ندانم آن چنان باشد
مرا تا آشنایی با بتان دل ربا باشدمحال است این که جانم با صبوری آشنا باشد
مبارک بامدادی کان جمال اندر نظر باشدخجسته طالعی کان ماه را بر ما گذر باشد
سخن در پرده می گویی، زبان دانی همین باشددلم از غمزه می جویی، فسون خوانی همین باشد
خوشم کردی به دشنامی توقع بیش میباشدبه حق آن که در ذکرت زبانم ریش میباشد
به چشمم تا خیال لعل آن قصاب میگردددمادم در اشک من به خون ناب میگردد
هنوزت ناز گرد چشم خوابآلود میگرددهنوز از تو شکیب عاشقان نابود میگردد
همه شب در دلم آن کافر خونخوار میگرددحریر بسترم در زیر پهلو خار میگردد
کسی کش چون تویی در دل همه شب تا سحر گرددتعالی الله چگونه خونش اندر چشم تر گردد
سپهر هفتمین کانجا بسی برج روان گرددبه هر برجی خیالی ده که خورشید روان گردد
دلم را گاه آن آمد که کام از عیش برگیردز دست ساقی دوران چو گردون جام زر گیرد
بسند است آنکه زلف بناگوشت علم گیردمفرما عارض چون سیم را کز خط حشم گیرد
خوشم کاب دو چشم من همه روی زمین گیردمبادا گرد غیری دامن آن نازنین گیرد
سوار چابک من باز عزم لشکری دارددل من پار برد، امسال با جان داوری دارد
مه روزه رسید و آفتابم روزه می داردچه سود از روزه کز گرمی جهانی را بیازارد
اگر آن جادوی خونخواره نرگس در فسون آردبا آسوده را کز دست بیخوابی زبون آرد
میا غمزه زنان بیرون که هویی در جهان افتددلی بی خانمان را آتش اندر خانمان افتد
به روی چون گلت هر گه که این چشم ترم افتدهمه شب تا سحر خار و خسک در بسترم افتد
چو زلفش فتنه شد بر جان، دلم آباد کی ماندغم هجران ز حد بیرون، درونم شاد کی ماند
مهش گویم، و لیکن مه سخن گفتن نمی داندگلش گویم، ولیکن گل گهر سفتن نمی داند
چه پوشی پرده بر رویی که آن پنهان نمیماندوگر در پرده میداری، کسی را جان نمیماند
زهی از درد خود یک چشم را بینم نمی بیندکه هیچ آن سهل گیر بی وفا را غم نمی بیند