دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
ای شده ماه نما دیده بدخوی مرادیدهای هیچگه آن ماه جفاجوی مرا؟
وه که از سوز درونم خبری نیست ترادر غمت مردم و با من نظری نیست ترا
خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا
قدری بخند و از رخ قمری نمای ما راسخنی بگوی و از لب شکری نمای ما را
هر که زیر پیرهن بیند مرامرده اندر کفن بیند مرا
ای جهانی بنده چون من مر ترانیست چون من بنده دیگر ترا
باغم عشق تو می سازیم مابا تو پنهان عشق می بازیم ما
شاخ نرگس را ببرد اینک صباسهل باشد بردن از کوری عصا
وه که اگر روی تو در نظر آید مراعیش ز خورشید و مه روی نماید مرا
ای به بدی کرده باز چشم بدآموز رابین به کمین گاه چرخ ناوک دلدوز را
طاقت دوری نماند عاشق دلتنگ راواگهیی کس نداد، آن پسر شنگ را
ای رخ زیبای تو آینه سینه هاروی ترا در خیال زین نمط آیینه ها
آن شه به سوی میدان خوش می رود سوارایا رب، نگاه داری آن شهسوار ما را
نوشین لبی که لعلش نو کرد جام جم راهست از پیش خرابی درویش و محتشم را
گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران راتو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را
دیدم بسی زمانه مردآزمای راسازنده نیست هیچ امیر و گدای را
جان بر لب است عاشق بخت آزمای رادستورییی به خنده لب جانفزای را
هنگام آشتی ست بت خشمناک رادل خوش کنیم لذت روحی فداک را
آنکو شناخت گردش خورشید و ماه راجوید برای خفتن خود خوابگاه را
باز آرزوی آن بت چین میکند مرامعلوم شد که فتنه کمین میکند مرا
ز دور نیست میسر نظر به روی تو ما راچه دولتی ست تعالی الله از قد تو قبا را
زمانه حله نو بست روی صحرا راکشید دل به چمن لعبتان رعنا را
زهی بریخته بر لاله مشک سارا راشکسته رونق خورشید گوهر آرا را
شفاعت آمدم، ای دوست، دیده خود راکز او مپوش گل نودمیده خود را