دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
بهار پرده برانداخت روی نیکو رانمونه گشت جهان بوستان مینو را
شناخت آنکه غم و محنت جدایی رابمیرد و نبرد سلک آشنایی را
گذشت عمر و هنوز از تقلب و سودانشسته ام مترصد میان خوف و رجا
ای صبا، بوسه زن ز من در او راور برنجد، لب چو شکر او را
مهر بگشای لعل میگون رامست کن عاشقان مجنون را
الا دمعی سارعت والهواوقد ذاب قلبی هو والنوا
بگذشت و نظر نکرد ما رابگذاشت ز صبر فرد ما را
ای زلف چلیپای تو، غارتگر دینهاوی کرده گمان دهنت، دفع یقینها
ای باد، برقع برفگن آن روی آتشناک راوی دیده گر صفرا کنم آبی بزن این خاک را
ای شهسوار، نرم ترک ران سمند رابین زیر پای دیده این مستمند را
باز دل گم گشت در کویت من دیوانه رااز کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را
آورده ام شفیع دل زار خویش راپندی بده دو نرگس خونخوار خویش را
بشکافت غم این جان جگرخواره ما رایا رب، چه وبال آمده سیاره ما را
باز خدنگ شوق زد عشق در آب و خاک مانطع حریف پاک شد دامن چشم پاک ما
بس بود اینکه سوی خود راه دهی نسیم راچشم زد خسان مکن عارض همچو سیم را
بشکفت گل در بوستان آن غنچه خندان کجاشد وقت عیش دوستان آن لاله و ریحان کجا
برو، ای باد و پیش دیگران ده جلوه بستان رامرا بگذار تا میبینم آن سرو خرامان را
برقع برافگن، ای پری، حسن بلاانگیز راتا کلک صورت بشکند این عقل رنگ آمیز را
بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام رابس می نپایم، چون کنم وه این دل خودکام را
پرده عاشقان درد پرده کند چو روی راهر طرفی دلی فتد شانه کند چو موی را
بسی شب با مهی بودم کجا شد آن همه شبهاکنون هم هست شب، لیکن سیاه از دود یاربها
چو در چمن روی از خنده لب مبند آنجاکه تا دگر نکند غنچه زهر خند آنجا
جانا، به پرسش یاد کن روزی من گم بوده راآخر به رحمت باز کن آن چشم خواب آلوده را
چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون راگه از گاهی به من بنمای باری صنع بیچون را