دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
چه اقبال است این یا رب که دولت داده رو ما راکه در کوی فراموشان گذر شد یار زیبا را
دیوانه می کنی دل و جانِ خراب رامشکن به ناز، سلسلهٔ مشک ناب را
دلم در عاشقی آواره شد آوارهتر باداتنم از بیدلی بیچاره شد بیچارهتر بادا
رفت آنکه چشم راحت خوش میغنود ما راعشق آمد و برآورد از سینه دود ما را
رَخت صبوری تمام، سوخته شد سینه راشعله فروزان هنوز آتش دیرینه را
رسید باد صبا تازه کرد جان مرانهفته داد به من بوی دلستان مرا
شبم خیال تو بس، با قمر چه کار مرامن و چو کوه شبی، با سحر چه کار مرا
عشق از پی جان گرفت ما راخلقی به زبان گرفت ما را
گر چه بر بود عقل و دین مرابد مگویید نازنین مرا
سری دارم که سامان نیست او رابه دل دردی که درمان نیست او را
گیرم که می نیرزم من بنده همدمی راآخر به پرسشی هم جاییست مردمی را
گذشت آرزو از حد به پای بوس تو ما راسلام مردم چشمم که گوید آن کف پا را
من به هوس همی خورم ناوک سینه دوز راتا نکنی ملامتی غمزه کینه توز را
من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبهاکجا خسپد کسی کش میخلد در سینه عقربها
نازکیی که دیده ام آن رخ همچو لاله راسوزم و بر نیاورم پیش وی آه و ناله را
یا رب، که داد آینه آن بت پرست راکو دید حسن خویش و زما برد دست را
وقتی اندر سر کویی گذری بود مراوندران کوی نهانی نظری بود مرا
دیوانه کرد زلف تو در یک نظر مرافریاد ازان دو سلسله مشک تر مرا
که ره نمود ندانم قبای تنگ تراکه در کشید به بر سرو لاله رنگ ترا
باز مدار، ای پسر، غمزه نیم خواب راتا نبرد به جادویی جان و دل خراب را
دلبرا، عمریست تا من دوست می دارم ترادر غمت می سوزم و گفتن نمی یارم ترا
جان به خاموشی برآمد بی زبانی چند راگه گهی می کن نوازش، میهمانی چند را
شب به روز آمد بسی کز دل نهادی یاد راجان ز تن آمد برون بویی ندادی باد را
من ز بهرت دوست دارم جان عشقاندیش راکز سگان داغ او کردم دل درویش را