دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
بی روی تو خوش کردم من تلخی هجران رابا شربت دیدارت بدخو نکنم جان را
ساقیا! پیش آر جامِ با صفای خویش راروی ما بین و به ما ده رونمای خویش را
بس که اندر دل فرو بردم هوای نیش راشعله افزون تر برآمد سوز داغ خویش را
بهار آمد و سبزه نو شد به جوهاعروسان بستان گشادند روها
ای از مژه تو رخنه در جانهاوی درد تو کیمیای درمانها
باشد آن روزی که بینم غمگسار خویش راشادمان یابم دل امیدوار خویش را
ای بی تو گلهای چمن شسته به خون رخسارهاخار است بی رخسار تو در دیده گلزارها
اشکم برون می افگند راز از درون پرده راآری، شکایتها بود، از خانه بیرون کرده را
بگشاد صبح عید ز رخ چون نقاب رابنمود ساقی آن رخ چون آفتاب را
شبی دیدم چو مه بر بام او راصراحی پیش و بر کف جام او را
رخ چو عید تو دل برد بهر قربان راازین نشاط به یکجا دو عید شد جان را
ای خط خوش از مشک تر انگیخته مه رابر دفتر طاعت رقمی رانده گنه را
باز برقع بر رخ چون ماه بربستی نقابگوییا در زیر ابری رفت ناگه آفتاب
روز عید است به من ده می نابی چو گلابکه ازان جام شود تازه ام این جان خراب
زاد چون از صبح روشن آفتابساقی خورشید رو در ده شراب
قندیست آتشینرو، شمعیست انگبینلبماه سپهرکسوت، مهر هلالغبغب
میریزد از تری ز تو، ای جان فزای، آبما تشنهایم تشنه خود را نمای، آب
ای نازنین که ماه منی امشبرحمی بکن چو شاه منی امشب
زهی نموده ازان زلف و عارض و رخ خوبیکی سواد و دوم نقطه و سیم مکتوب
چه آفت ست نمی دانم این به زیر نقابکه تا نمود نمود آنچه، سینه گشت خراب
اگر به گوشه نشینان نماید آن رخ خوببه غمزه دل بر باید ز سالک مجذوب
ای تمامی خواب من برده ز چشم نیم خوابوی سراسر تاب من برده ز زلف نیم تاب
ماهرویا، به خون من مشتابکشتن عاشقان که دید صواب
ای ز تو خورشید چرخ در مرض تف و تاباز من تاریک روز، طلعت روشن متاب