دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
شکرت را شد اگر چه سپه موران مرکبمگسی نیز نخواهم که کند سایه بر آن لب
ای ترا در دیده من جای خوابدیده بی خوابم از تو جای آب
ای دل وامانده، خیز، ره سوی جانان طلبوز نفس اهل درد مایه درمان طلب
ای ترک کمان ابرو، من کشته ابرویتملک همه چین و هند، ندهم به یکی مویت
امشب شب من نور ز مهتاب دگر داشتوز گریه شادی جگرم آب دگر داشت
تقدیر که یک چند مرا از تو جدا داشتاز جان گله دارم که مرا زنده چرا داشت
بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفتبی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت
افسوس ازین عمر که بر باد هوا رفتکاری به جهان نی به مراد دل ما رفت
تا بر سر بازار به مستی قدمش رفتبس خرمن مردان که به باد ستمش رفت
جز صورت تو ماه سما را چه توان گفتجز طره تو دام بلا را چه توان گفت
بیچاره کسی کو به غم خوش پسران زیستکز دیده و دل در پی ایشان نگران زیست
در هجر توام کار به جز آه و فغان نیستدر پیش توام دان که زبانم به دهان نیست
آبادتر آن سینه که از عشق خراب استآزادی آن دل که در آن زلف تاب است
خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ستیا زان لب شیرین سخن تلخ شنیده ست
ما را چه غم امروز که معشوقه به کام استعالم به مراد دل و اقبال غلام است
روی تو به پیش نظر آسایش جان استآزادگی جان من، ار هست، همان است
زلف تو به هر آب مصفا نتوان شستالا که به خونابه دلها نتوان شست
ای عید دوم آمده روی چو نگارتقربان شده زان عید چو من بنده هزارت
ای قبله صاحب نظران، روی چو ماهتسرفتنه خوبان جهان چشم سیاهت
دلی کش صبر نبود آن من نیستکسی کو دل دهد جانان من نیست
دل کازاد باشد آن من نیستکسی کوشاد باشد جان من نیست
به بالین غریبانت گذر نیستز حال مستمندانت خبر نیست
دل ما را ز دست غم امان نیستنشان شادمانی در جهان نیست
مرا در آرزویت غم ندیم استبه تو گر نیست روشن، حق علیم است