دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
از یاد تو دل جدا نخواهد شدوز بند تو جان رها نخواهد شد
امشب بت ما به نزد ما بودماهش به وبال مبتلا بود
وقتی دل ما ازان ما بودواندر دل یار ما وفا بود
عشق آمد و دل ز دستِ ما بُردتدبیر ز عقلِ مبتلا بُرد
یاری دل ما به رایگان بردتا دل طلبیم باز جان برد
تاب رخت آفتاب ناوردذوق لب تو شراب ناورد
ای همنفسان که پیش یاریداین شکر چرا نمی گذارید؟
با یار ز من خبر بگوییدوین راز نهفته تر بگویید
از رنگ رخت قمر توان کردوز لعل لبت شکر توان کرد
فریاد، ز غمزه تو فریادکز وی شغبی به عالم افتاد
خطی که قرین حال باشدشک نیست که بی مثال باشد
گر مه چو تو با جمال باشدخورشید کم از هلال باشد
آن را که غم تو یار باشدبا خوش دلیش چکار باشد؟
گر یار به دل درون نباشدصبر از دل من برون نباشد
آن دوست که بود خصم جان شدآن صبر که داشتم نهان شد
فریاد که عشق کهنه نو شدجان در کف عاشقی گرو شد
جانا، چو تویی دگر نیایدمردم ز تو خوبتر نیاید
هنگام گل است و باده بایدساقی و حریف ساده باید
چون سرو تو از قبا برآیدآه از من مبتلا برآید
گر دلبر من بر من آیددل در بر و روح در تن آید
یاری که طریق ناز داردگر دل ببرد، که باز دارد؟
گل رنگ نگار ما نداردبوی خوش یار ما ندارد
بی یاد تو غم جهان نسوزدبی آه من آسمان نسوزد
چشمم همه روز خون تراودمن دانم و دل که چون تراود