دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
آن کیست که از خدا نترسد؟وز شست ید قضا نترسد
بیداد غم، ار دلم بگویددر ماتم من فلک بموید
ناله برآید هر طرف کان بت خرامان در رسدفریاد بلبل خوش بود چون گل به بستان در رسد
در ره بماند این چشم تر، کان شوخ مهمان کی رسدلب تشنه را خون در جگر، تا آب حیوان کی رسد
برنامد آهی از دلم، زلفت پریشان از چه شدپیشت نکردم گریه ای، لبهات خندان از چه شد
دیرینه دردی داشتم، بازم همان آغاز شدبود آسمان بر خون من، با او غمت انباز شد
ما را نکردی گر حلال از لب شراب ناب خودباری بهل کن یک نظر وقتی در آن جلاب خود
ما را چه جان باشد که تو بر ما فشانی ناز خودبر شیر مردان تیز کن چشم شکار انداز خود
سیمین تن و خارا دلی، گر گفتنم یارا بودگر بت نه ای، کی در بشر تن سیم و دل خارا بود؟
آرام جانم می رود، دل را صبوری چون بودآن کس شناسد حال من کو هم چو من در خون بود
باز آن بلای عاشقان اینک به صحرا می روددیوانه باز آید همی آنکو تماشا می رود
می خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شودتا چند پیراهن چو گل هر جانبی یکتا شود
جانم فدای قامتی کافاق را حیران کنداز ناز چون گردد روان، رو در میان جان کند
شب کان مه من بر دلم از غصه پیکان بشکنداز چشم طوفان بار من، از گریه طوفان بشکند
خاطر به سوی دلبری هر لحظه ما را میکشدآنجا که ما را میکشد، این دل هم آنجا میکشد
شمشیر کین باز آن صنم بر قصد دلها میکشدجان هم کشد بار غمش، دل خود نه تنها میکشد
نازک رخ جانان من بوی گل خندان دهدخوش وقت باد صبحدم کو بوی آن بستان دهد
گر گشت آن سرو روان روزی سوی گلشن فتدهم گل به غنچه در خزد، هم سرو در سوسن فتد
شبهای عاشق را گهی صبح طرب کمتر دمدکز ناوک غمزه زنان پیکانش در بستر دمد
چند ز دور بینمت، وه که دلم کباب شدچند ز غصه خون خورم، وای که خونم آب شد
سال نو است و عشق نو عشرت یار من چه شدبین که ز زاری و فغان شخص نزار من چه شد
چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شودسنگ بود نه آدمی، هر که نه مبتلا شود
شاه سوار من نگر مست و خراب می رودهر که رخ چو ماه او دید، ز تاب می رود
هر که چو تو به نیکویی آفت عقل و جان بودخون هزار بی گنه ریزد و جای آن بود