دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
زلف تو باز فتنه را رشته دراز می دهدخط تو اهل عشق را سبق نیاز می دهد
هر که دمی به یاد آن دلبر مه لقا زندشاه پیاده بر درش آید و مرحبا زند
به چه کار آیدم آن دل که نه در کار تو آید؟گِل در آن دیده هزاران که نه بر خار تو آید
خرم آن روز که دیدار تو پیش نظر آیدضایع آن عمر که بی دیدن رویت به سر آید
چند گاهی دگر ار چشم تو در ناز بماندای بسا دل که در آن طره طناز بماند
باز شب افتاد و ما را دل همان جا شد که بودباز جانم را همان آغاز سودا شد که بود
دوش ما بودیم و آن مهر و، شب مهتاب بودروی او کرده ست لطفی، زلف او در تاب بود
ای خوش آن وقتی که آن بدعهد با ما یار بوداین متاع درد را در کوی او بازار بود
ای خوش آن وقتی که ما را دل به جای خویش بودکام کام خویش بود و رای رای خویش بود
تا جهان بود، از جهان هرگز دلم خرم نبودخرمی خود هیچگه گویی که در عالم نبود
چشم یارم دوش بی هنگام خواب آورده بودوز تکبر غمزه شوخش عتاب آورده بود
شب رسید آن شمع کو عمری درون سینه بودشعله می زد هر چه در دل آتش دیرینه بود
من ز جانان گر چه صد اندوه جان خواهم کشیدتا نپنداری که خود را بر کران خواهم کشید
باز از رندی علم بر آسمان خواهم کشیدروز پیری جام با یار جوان خواهم کشید
صبحگه، یارب، حدیثی زان دو لب خواهم کشیدیا شبی از دست تو جام طرب خواهم کشید
از لبت گر خط میگون سر برون خواهم کشیداز یکی کنج دهن شد دل فزون خواهد کشید
خوبرویان چون به سلطانی علم بالا کشندشیر مردان را به زیر تیغ جانفرسا کشند
باز گل بشکفت و گلرویان سوی بستان شدندمطرب و بلبل بهم در نغمه و دستان شدند
گر نظر بر چشم کافر کیش او خواهد فتادآتشی بر عاشق بی خویش او خواهد فتاد
باز گل می آید و دل در بلا خواهد فتادشورشی در جان بی سامان ما خواهد فتاد
دل ز دست من برفت و آرزوی دل بماندوز من اندر هر سر کو گفتگوی دل بماند
رفتیم از چشم و در دل حسرت رویت بماندبر شکستی و به جانم نقش گیسویت بماند
عاشقان نقل غمت با باده احمر خورندگر چه غم تلخ است، بر یاد تو چون شکر خورند
شهسوارانی که فتح قلعه دین کردهاندالتماس همت از دلهای مسکین کردهاند